خدايا !
با تو هستم ...
شايد اين يك درد دل باشد ! شايد هم يك شكوه !
اما ، هرچه هست ، شايد بتواند دلتنگيم را ،
حس پنهانم را ، و ياد تو را آواز كند ...
شايد مي خواهم از تو بگويم !
از تو كه صدايت را و ديدنت را خاطره مي كنم
و مي سرايم ...و به باران مي گويم ...
اما تو ! مرا در خلوت باران تنها نمي گذاري ...
و يادت مي رود كه خودت و عشق مرا در چشمانم ببيني ...
يادت مي رود كه روزها ديگر برايم ،سالهايي است كه مي آيند اما نمي روند ...
بدون تو طلوع خورشيد را درخشش ستارگان بي فروغ مي پندارم !
و غروب را ، با تو ، زيباترين طلوع مي دانم ...
شايد مي خواهم از خودم بگويم ! از پشيماني ام
از سالهايي كه رفته و من بدون تو اين سالها را گذرانده ام ...
از خودم كه نمي توانم راهي از قلبم به زبانم پيدا كنم ،
تا تو بداني در دلم چه مي گذرد ...از خودم كه فقط مي توانم از يادت بسرايم ...
اما نمي توانم خودت را بسرايم ...
از خستگي ام كه هر چه تلاش مي كنم ،
اما زمانه مرا در ياد ندارد ... مرا نمي شناسد ...

روزها ديوانه و شبها دلتنگم ... اما يادم نرود ، هر چند سخت اين زندگي بگذرد ،
هر چند اين زمانه مرا نشناسد ، هر چه اين آدمها
مرا گم كنند ،
تو مرا مي شناسي ... تو مرا گم نمي كني
...
باور نمي كنم روزي
مرا از ياد ببري ...مرا فراموش كني ...
يادت برود كه من تو را زير باران حس كردم
...
زير باران در دلم حك كردم
...
و فقط تو ... تو مرا يافتي
...
و فقط
تو مرا به زيبايي خودت با ياد زمانه دادي ...

يادت نرود كه نميروي از
يادم

/ 0 نظر / 4 بازدید