ميلاد حضرت فاطمه زهرا و روز مادر مبارک ياد
For all that you do.
I'll kiss you and hug you
'Cause you love me, too.
To teach you to play,
So smile 'cause I love you
On this Mother's Day.

خدا و گنجشک
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.
شهادت ام ابيها فاطمه زهرا بر شيعيانش تسليت باد
بیاین بریم به نیت زیارت زیارت مدینه
داستان شقايق، گلي عاشق
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت
شنیدم سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت
بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را
به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده،
که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
خدايا !
با تو هستم ...
شايد اين يك درد دل باشد ! شايد هم يك شكوه !
اما ، هرچه هست ، شايد بتواند دلتنگيم را ،
حس پنهانم را ، و ياد تو را آواز كند ...
شايد مي خواهم از تو بگويم !
از تو كه صدايت را و ديدنت را خاطره مي كنم
و مي سرايم ...و به باران مي گويم ...
اما تو ! مرا در خلوت باران تنها نمي گذاري ...
و يادت مي رود كه خودت و عشق مرا در چشمانم ببيني ...
يادت مي رود كه روزها ديگر برايم ،سالهايي است كه مي آيند اما نمي روند ...
بدون تو طلوع خورشيد را درخشش ستارگان بي فروغ مي پندارم !
و غروب را ، با تو ، زيباترين طلوع مي دانم ...
شايد مي خواهم از خودم بگويم ! از پشيماني ام
از سالهايي كه رفته و من بدون تو اين سالها را گذرانده ام ...
از خودم كه نمي توانم راهي از قلبم به زبانم پيدا كنم ،
تا تو بداني در دلم چه مي گذرد ...از خودم كه فقط مي توانم از يادت بسرايم ...
اما نمي توانم خودت را بسرايم ...
از خستگي ام كه هر چه تلاش مي كنم ،
اما زمانه مرا در ياد ندارد ... مرا نمي شناسد ...
روزها ديوانه و شبها دلتنگم ... اما يادم نرود ، هر چند سخت اين زندگي بگذرد ،
هر چند اين زمانه مرا نشناسد ، هر چه اين آدمها مرا گم كنند ،
تو مرا مي شناسي ... تو مرا گم نمي كني ...
باور نمي كنم روزي مرا از ياد ببري ...مرا فراموش كني ...
يادت برود كه من تو را زير باران حس كردم ...
زير باران در دلم حك كردم ...
و فقط تو ... تو مرا يافتي ...
و فقط تو مرا به زيبايي خودت با ياد زمانه دادي ...
يادت نرود كه نميروي از يادم
خاطرات 14 سرباز انگليسي
سوم فروردين
ما امروز به خاک ايران تجاوز کرديم همه اش هم تقصير فيليکس بود چون هرچه من به او گفتم که ما وارد آبهاي نيلگون خليج فارس شديم اون گفت نه نشديم جي پي اس نشون ميده که نشديم. راست هم مي گفت ولي باز هم تقصير اون بود چون من صد دفعه گفتم از اين جي پي اس هاي ارزان ژاپني نخريم بريم جي پي اس صاايران بخريم که الان صنعت الکترونيک دنيا رو قبضه کرده و يک اينچ هم خطا نداره ولي به گوشش نرفت که نرفت.
چهارم فروردين
اين ايراني ها واقعا مهمان نوازند. ديروز وقتي ما خواستيم از قايق تندرو پياده شيم هرچي من خواستم کرايه ي قايق را بدم آن آقا ريشوئه که پشت تيربار بود گفت نه، حساب شده. وقتي هم که ما پياده شديم فرش قرمز انداخته بودند و دو تا دختر سياه سوخته آمدند دسته گل به ما دادند و گروه سرود هم آهنگ ورزشکاران پيروز بادا رخشان چون گل هر روز بادا را اجرا کردند و خلاصه کلي تحويلمون گرفتند.
پنجم فروردين
اينجا عيد است انگار. ايراني ها هم بابانوئل دارند منتها يک مقدار ريش اش را بد اصلاح کرده و کلا جوادتر از بابانوئل است. ايراني ها در عيد نوروز به ديدن هم مي روند و هي تخمه مي خورند و هي همديگر را مي بوسند البته مردها مردها را و زنها زنها را.اينجا به ما يک آپارتمان داده اند که چهارده نفره تويش زندگي کنيم، يک آپارتمان را هم تکي داده اند به في. هرچه هم که ما مي گوييم خب اين چه کاريه که ما توي اين آپارتمان پاي يکي مان توي دهن آن يکي باشد و مثل ساردين بخوابيم و في تنهايي توي آن آپارتمان باشد به خرجشان نمي رود و مي گويند اختلاط زن و مرد نبايد باشد. فيليکس به آنها گفت بابا ما توي ناوچه که بوديم همه يک جا مي خوابيديم هيچ مساله اي هم نبود. ولي اينها با وجود اينکه خيلي مهربان هستند به خرجشان نمي رود.جان گفت:ولي اين کار شما مصداق انفراديست.ولي آقا ريشوئه گفت:تقصير ما نيست اگر شما دو تا زن در پرسنل تان داشتيد الان آن خواهر در انفرادي نمي افتاد.يک روسري هم سر في کرده اند که شده عينهو کلفت هاي داستان هاي ديکنز.
ششم فروردين
امروز تورليدرمان آمد و ما را برد ديدن کاخ هاي شاه. توي راه گفت که شاه و درباريان چقدر پول ملت را حيف و ميل مي کرده اند و کاخ هايشان را پر از اجناس آنتيک کرده بوده اند. ما که هرچه اتاق هاي کاخ را ديديم خالي بود. يک جا فقط يک ميزناهارخوري بود که مي گفتند خيلي گران است و شاه پشت آن بيت المال را ميل مي کرده. يک جا هم يک ميز تحرير بود که من از تور ليدر پرسيدم اين چرا باقي مانده؟ که تور ليدر تکانش داد و ديديم لق مي زند و قابل استفاده نبوده.در کل اصلا از آن زرق و برق کاخ هاي مشرق زمين خبري نبود و من فهميدم رسانه هاي ما چقدر به ما دروغ مي گفته اند. بعد ما را بردند موزه جواهرات سلطنتي که خيلي زيبا بود و ما پرسيديم اگر شاه اينقدر بد بوده براي چي اينها را بار نکرده ببرد؟ گفتند چون ملعون فکر مي کرد بر مي گردد مثل بيست و هشت مرداد.آقاهه اين را با يک اخمي گفت که ما مجاب شديم.
هفتم فروردين
امروز تور ليدرمان ما را صبح زود بيدار کرد و گفت مي خواهيم برويم شمال و نمک آبرود. ما که خوابمان مي آمد گفتيم مگر مريضيم اين وقت صبح سپيده نزده برويم، ما را در دوره ي آموزشي هم اين ساعت بيدار نمي کردند. گفت اگر نرويم جاده بسته مي شود. گفتيم يعني چي بسته مي شود؟ گفت چيز مهمي نيست ولي يک سنگي، بهمني، صخره اي، کوهي مي افتد روي سرمان.مساله اي نيست. هرسال همين است. گفتيم نمي شود با هواپيما برويم؟ گفت آنکه خطرش بيشتر است، هر شش ماه يک هواپيما يا مي افتد يا به کوه مي خورد يا آتش مي گيرد يا مي افتد داخل رودخانه اگر هيچکدام از اينها هم نشود شما امپرياليستها با موشک مي زنيدش. گفتيم با قطار؟ گفت آنکه هر دو سال يک بار يا منفجر مي شود يا از خط خارج مي شود يا اگر هيچي هيچي نشود آنقدر سريع است که سيزده به در مي رسيم مرزن آباد. گفتيم حالا چرا اصرار داريد ما از تهران برويم. گفت چون ما فکر مي کرديم تهران عيد خلوت مي شود ولي نشد و همانجور شلوغ و آلوده ماند و در اين تهران ماندن مصداق بارز شکنجه است و شما که نمي خواهيد فردا ما را براي اين مورد هم ببرند شوراي امنيت. ديديم طفلک راست مي گويد. اين شد که راه افتاديم.
هشتم فروردين
واقعا اين ايراني ها جماعت از جان گذشته اي هستند و بدا به حال کشوري که بخواهد با آنها سرشاخ شود.ديروز قبل از اينکه وارد جاده شويم پليس راه را بسته بود و مي گفت کوه ريزش کرده و جاده بسته است. اما ايراني ها با اصرار از پليس مي خواستند که به آنها اجازه ي عبور بدهند. حتا چند ماشين رفتند توي خاکي و دررفتند. ما برگشتيم. لوييز گفت اينها که براي متل قو حاضرند اينجور به استقبال مرگ بروند براي چيزهاي مهمتر چه مي کنند؟ به هرحال هرچه بود به خير گذشت. وقتي به آپارتمان برگشتيم برايمان تلويزيون آوردند و مجبور شديم چند سريال بامزه را ببينيم که واقعا مصداق بارز شکنجه بود و لوييز که حسابي عصباني شده بود به تورليدرمان گفت حتما اين مساله را به صليب سرخ اطلاع خواهد داد که تورليدرمان ترسيد و رفت دي وي دي فيلم سيصد را آورد که نشستيم و ديديم و دهانمان باز ماند که فيلمي که هنوز توي دنيا روي پرده است چطور دي وي دي اش اينجا پيدا مي شود که تورليدرمان گفت تازه آن را از کنار خيابان خريده نيم پوند که ما واقعا سورپريز شديم و تري گفت دنيا چطور مي خواهد اينها را تحريم کند؟
نهم فروردين
با اينکه ايراني ها خيلي مهمان نوازند ولي امروز در کل روز کسل کننده اي بود و اينجا هم عين لندن هوا باراني بود و انگار نه انگار ما آمده ايم تعطيلات آفتاب بگيريم. که تورليدرمان توضيح داد براي اينکه ما احساس غربت نکنيم متخصصان جوان ايراني با باروري مصنوعي ابرها خواسته اند محيطي شبيه لندن را برايمان ايجاد کنند.بعد جو از تورليدرمان خواست که يک تيغ ويلکينسون در اختيارش بگذارد که تورليدرمان گفت فقط ژيلت داريم و متاسفانه در تقسيم بندي بازار ايران فقط چاي و مايع ظرفشويي به انگليس رسيده و تيغ در انحصار آلمانهاست و اتومبيل در اختيار فرانسوي ها و کلا هر چيز بنجل ديگر در اختيار چيني ها. آخر سر هم يک تيغ سوسمار نشان به جو داد که ما فهميديم بيخود نيست اجناس ايران بازار دنيا را قبضه کرده است. دکتر به جو گفته که اصلا رد بخيه ها روي صورتش نمي ماند. خدا کند!
دهم فروردين
امروز ما را براي تماشاي يک مسابقه ي فوتبال به بزرگترين استاديوم ايران بردند که يک داربي حساس از سري مسابقات ليگ برتر ايران بود. واقعا بازي زيبايي بود و آدم را ياد بازيهاي زمين خاکي هاي چهارصد دستگاه لندن مي انداخت. اما تماشاچيان بازي از ايراني هاي فيلم سيصد وحشي تر به نظر مي رسيدند و به نظر من صدهزارتا از اينها يک شبه اروپا را مي توانند بگيرند.
يازدهم فروردين
اين ايراني ها واقعا مهمان نوازند. آنقدر مهمان نوازند که اشک آدم را درمي آورند. امروز فيليکس به مهماندارمان گفت آخر اين چه مهمان نوازي ايست که شما داريد؟ ما چقدر شنيتسل مرغ بخوريم؟ حالمان به هم خورد حتما بايد بروم شوراي امنيت. برايمان خاويار بياوريد. مهماندارمان با لحني که دل سنگ را آب مي کرد گفت در ايران خاويار پيدا نمي شود ما همه اش را مي فرستيم براي ساير مردم دنيا. فيليکس گفت: پس پسته بياوريد. مهماندارمان گفت پسته خيلي گران شده چون ما همه اش را صادر مي کنيم به کشورهاي شما. الان مردم ما فقط تخمه ژاپني مي خورند. بعد در حالي که اشک مي ريخت گفت اصلا اين فرشي که شما رويش نشسته ايد و شطرنج بازي مي کنيد ماشيني است چون ما ايراني ها راضي نمي شويم خودمان روي فرش دستباف بنشينيم وقتي دنيا روي زيلو مي نشيند براي همين دست بافهايش را مي دهيم به مردم دنيا و خودمان از بلژيک و چين و هند و ترکيه و مراکش فرش ماشيني وارد مي کنيم. به اينجا که رسيد تقريبا تمام بچه ها از خود بيخود شده بودند و جان رفت وسط ياران چه غريبانه را خواند و يک نيم ساعتي همه سينه زديم و صفايي کرديم.
دوازدهم فروردين
امروز يک روز ملي براي ايرانيان مهمان نواز است. امروز ما را بردند ميدان انقلاب که چهار ساعت جشن ملي در آنجا برگزار مي شد و واقعا خوش گذشت و ما فهميديم ايراني ها خيلي خوشحالند و همه اش جشن و عيد و تعطيلي و از اين چيزهاست و ديگر وقتي براي جنگ يا انجام عمليات تروريستي ندارند و رسانه هاي ما همه اش دروغ مي گفته اند.کارمن وسط جشن يکهو اختيارش را از دست داد و با مشت گره کرده فرياد زد: مرگ بر انگليس! و فيليکس هم گفت کاش ما آنروز با آن وانت سنگ مي رفتيم دم سفارت انگليس و يک درسي به اين اينگيليسيا مي داديم.
سيزدهم فروردين
امروز روز طبيعت است و ايراني ها به کوه و در و دشت رفته و از درخت مي روند بالا. ما را بردند تپه هاي عباس آباد که چون تورليدرمان يک وجب جا هم براي نشستن ما پيدا نکرد مجبور شديم برگرديم.
امروز يک خبر بد هم به ما داده شد.اينکه تا دو روز ديگر بايد به انگليس برگرديم. تري گفت اعتصاب غذا خواهد کرد و نمي خواهد از ايران برود. جان هم پا به زمين مي کوبيد و مي گفت:نمي خوام، نمي خوام.ولي عصر ما را براي پرو لباس بردند هاکوپيان و براي همه ي مان کت و شلوار هاي قشنگي خريدند که رنگ آبهاي نيلگون خليج فارس بود. بعد اين آقاي مسابقه ي محله آمد و به اشلي گفت ده بار بگو خليج هميشگي فارس مال ماس و اشلي هم گفت و برنده شد و ما دست زديم. بعد هم فيليکس از آن آقا ريشوئه پرسيد چرا تا امروز ما را نگه داشتيد؟ آن آقا گفت خب چون رفتن شما يک سري کار اداري داشت و تا سيزدهم هم که همه جا تعطيله. فيليکس گفت: پس چرا چهاردهم ما را نمي فرستيد؟ که آن آقا گفت:اي بابا! بعد از سيزده روز تعطيلي چهاردهم کي حال کار کردن داره. ولي شب که برگشتيم با اينکه علف هم گره زده بوديم حال همه بد بود که يک دفعه جان بلند شد و شروع کرد به خواندن چنگ دل آهنگ دلکش مي زند...ناله ي عشق است و آتش مي زند که کلي گريه کرديم تا صبح شد.
14/1/86 – تهران- ايران – خاورميانه
پوریم چیه؟ و يهوديها چرا جشن می گيرن؟؟
ختم صلوات
سلام دوستان عزیز
برای سلامتی و ظهور آقا امام زمان (عج) از روز عاشورای حسینی تا اربعین حسینی روزی۵۹ صلوات ختم می کنیم
دوستان عزیزی که مایلند در این ختم شرکت کنند لطفا اطلاع دهید.تا اسمتان را قید کنم.
ممنون از همه دوستان عزیز
آقا شهرام عزیز ۵۹ عدد به خاطر اینکه با تو جه به حروف ابجد اگه بخواهیم نام مبارک امام زمان (عج) (مهدی) رو حساب کنیم ۵۹ عدد میشه به این خاطر ۵۹ عدد رو ختم گرفتیم
اسامی دوستان عزیزی که در ختم صلوات شرکت کردند
اـ منتظران ظهور
۲ـ یک ـ۱ـ عزیز
۳ـ امید منتظر
۴ـ آقا رضای عزیز
۵ـ آقا شهرام
علائم مومنان در كلام حضرت علي عليه السلام (۲)
مومن به دليل احساس فرادستي كه نسبت به هواهاي نفساني دارد هرگز تسليم آن نميشود.
«زاجِرٌ عَن كُلِّ فَانٍ حَاضٍ عَلَي كُلِّ حَسَنٍ»؛ از هر آنچه فاني است باز ميدارد و در تحقق امور نيكو حريص است.
مراد از «فاني» امور دنيوي است كه به حال نفوس مضر است. «زاجر» هم اعم از زجر و بازدارندگي خود و ديگران است. از امر به معروف و نهي از منكر، «كُل فانٍ» تنها محرمات را در برنميگيرد، چه بسا امور مكروه و مباحي كه ممكن است به جنبههاي اخروي ضربه بزند، لااقل موجب تنزل مراتب شود. و مومن خود و ديگران را از آنها باز ميدارد.
«لاحَقُودٌ ولاحَسُودٌ وَ لا وَثّابٌ وَ لا سَبّابٌ وَ لا عَيّابٌ وَ لا مُغتَابٌ»؛ كينه ورز و حسود نيست، به مردم نمي پرد و دشنام نميدهد، عيبجو و غيبت كننده نيست .
«حقد» آن دشمني است كه در درون جاي ميگيرد. ميان «حقد» و «عداوت» اختلاف است. معمولا «حقد» را به كينه ترجمه كردهاند.
حسد صفت كسي است كه آرزوي زوال نعمتي را از غير دارد. به خلاف «غبطه» كه خوب است و آن آرزوي داشتن كمالي است كه در ديگري هم هست و در فارسي به «رشك» تعبير ميشود.
«وثاب» به معني پريدن و جستن است. يعني مومن به ديگران پرخاش نميكند.
«عياب»، عيبجو را گويند و «مغتاب»، غيبت كننده، معني روايت اين است كه مومن اهل كينه، حسد، پرخاشگري، فحاشي، عيبجويي و غيبت نيست .
طمع حالتي است كه براي نفس در برابر دنيا پديد ميآيد دل آنچه را ديگران از نعم مادي دارند، طلب ميكند، اگر چه بدان احتياج نداشته باشد.
«قَالَ اِذَا اَر دا َادَاللهُ عَزَّوَجَلّ هَلاكَ عَبْدٍ نَزَعَ مِنْهُ الحَيَاءَ» ؛ آنگاه كه خداوند اراده هلاك بندهاي را داشته باشد، ابتحيايش را اخذ ميكند. «فَاِذَا نَزَعَ مِنهُ الحَيَاءَ لَم تَلقِهِ اِلَّا خَائِناً مَخُونا» ؛ آنگاه كه حيا از او رخت بربست، تبديل به آدم خائني ميشود. «وَ اِن كانَ خَائنِا ًمَخُونا نَزَعَ مِنهُ الاَمانَةَ» ؛ وقتي خائن شد، امانت از او سلب ميشود ميان طمع و ايمان، ضديت است. دنيا و آخرت با يكديگر جمع شدني نيستند. وقتي در دلي طمع وارد شد، ايمان از آن خارج ميشود. و چه خطري بالاتر از بيايماني است لذا در نقطه مقابل طمع، ورع قرار دارد. از امام حسين عليه السلام پرسيدند كه چه چيز ايمان را در بنده پا برجا ميكند حضرت پاسخ فرمودند: «ورع». «فَاِذَا نُزِعَتْ مِنهُ الاَمَانَةُ لم تَلقِهِ اِلا فَظّاً غَليظاً»؛ وقتي امانت از او گرفته شد، آنگاه او را آدم درشت و خشني خواهي ديد. «فَاِذَا كانَ فَظاً غَليظاً نُزعَت مِنهُ رِقةُ الايمان»؛ وقتي خشن و غليظ شد، ايمان از او برداشته ميشود. «فَاذَا نُزِعَت مِنهُ رِقة الاِيمان لَم تَلقِهِ اِلا شَيطاناَ مَلعُوناً»(6)؛ پس هنگامي كه ايمان از او گرفته شد، به شيطان ملعوني بدل خواهد شد. «جَميلُ المُنازِعَة» ؛ منازعهاش زيباست . «وَ لا يَتَجَبَّر» ؛ مومن، متكبر نيست . «تَجبُّر» را به تكبر معنا كردهاند. نه خود را بزرگ ميبيند و نه خود را بزرگ مينماياند. «خَالِصُ الوَدّ» ؛ دوستياش خالصانه است . در معناي اين كلام سه تصوير محتمل است: 1ـ مومن در روابط اجتماعي اهل خدعه و نيرنگ و نفاق نيست. دوستياش بيقيد و شرط است . 2ـ مومن دوست ميپذيرد و رفاقت ميكند اما محور اين رفاقتها خداوند است دشمنياش هم براي خداست. يعني حبش خالصاً لله و بغضش نيز مخلصا لله است. 3ـ مظروف دل مومن فقط محبت خداست. محبتش به خدا خالص است و در كنارش هيچ محبت ديگري نيست. «وَثيقُ العَهدِ، وَفِيُّ العَقد» ؛ عهدهايش وثيق و محكم و به پيمانهايش وفادار است . محكم به دو معنا است: 1ـ محكم در برابر متزلزل، 2ـ محكم در برابر چيزي كه كنده شود و از بين برود. عهدهاي مومن نه تنها كنده نميشود بلكه متزلزل هم نميگردد، چه عهدهاي با خالق و چه پيمانهاي با مخلوق. «شَفيقُ الوُصول» ؛ مهربان پيوند زننده است. در عظمت صفت حلم روايات زيادي وارد شده است، از جمله پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمودهاند: «اِبْتَغِ الرَّفْعَةَ بِاللهِ تعالي» ؛ طلب كنيد رفعت و بلندي را در نزد خداي تعالي . «قالوا وَ مَا هِيَ يَا رَسولَ اللهِ» ؛ عرض كردند اين رفعت چيست يا رسول الله؟ «قال تَصِل مَن قَطَعَكَ وَ تَعطِي مَن حَرَمَّكَ وَ تَحلُم مَن جَهلَكَ» (7) ؛ فرمودند درباره كسي كه با تو قطع كرده است پيوند بزن و به كسي كه تو را محروم كرده عطا كن و درباره كسي كه عمل جاهلانهاي در حق تو مرتكب شده، حلم بورز. در روايتي ديگر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمودهاند: اگر سه خصلت در كسي نباشد قابل اعتنا نيست. از جمله، تقوايي كه او را از گناهان باز دارد و حلمي كه به سبب آن از سفاهت سفيه بگذرد تا با او بتواند زندگي كند. مومن شهرت طلب نيست. البته معناي اين سخن اين نيست كه اصل شهرت مذمت شده باشد. «قَليلُ الفُصول» ؛ اضافات گفتاري و عملي او كم است . به عبارت ديگر مختصر و مفيد ميگويد و انجام ميدهد. «راضٍ عَنِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ» ؛ مومن از خدايش خشنود است . و هيچ گاه از خدايش شكوه نميكند. «مُخالِفٌ لِهَواهُ»؛ با هواي نفسش مخالفت ميكند. «لا يَغلظُ عَلي مَن دُونَهُ»؛ مومن به زير دستش خشونت ندارد. «وَ لا يَخوضُ فِي مَا لا يَعنِيهِ» ؛ در كاري كه به او مربوط نيست فرو نميرود. خوض به معناي فرو رفتن است. « ناصرٌ لِلدّين»؛ ياري كننده دين است . «مُحامٌ عَنِ المُومنين»؛ حامي مومنين است . در اين كلام، علي عليه السلام يك مطلب را مفروض دانستهاند و آن اين كه مومن به برادر دينياش ضرر نميزند. اما اگر ضرري متوجه برادر ايماني شد، طبق اين حديث مومن به حمايت از او اقدام ميكند و در صدد رفع مشكل او برميآيد. چرا که بيتفاوتي با ايمان ناسازگار نيست . «كَهفٌ لِلمُسلِمين» ؛ پناهگاه مسلمان است . « لاينكي الطمعُ قلبَهُ» (8) ؛ طمع، قلب او را نميخراشد. «ينكي» در لغت به معني خراش زدن است. از اين جمله ظاهرا درمييابيم كه طمع نميتواند دل مومن را بخراشد، يعني توان نفوذ در آن را ندارد. خراشيدن طمع، چه آسيبي به قلب ميرساند؟ طمع حالتي است كه براي نفس در برابر دنيا پديد ميآيد دل آنچه را ديگران از نعم مادي دارند، طلب ميكند، اگر چه بدان احتياج نداشته باشد. طمع از رذائلي است كه از شعبات حب دنياست و روايات بسياري در نكوهش آن وارد شده است . پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: «ايَّاكَ وَ الطَمَع فِي الناسِ فَاِنَّهُ فَقْرٌ حَاضِرٌ» (9) ؛ بپرهيز از طمع كه تهيدستي حاضر است . ميان طمع و ايمان، ضديت است. دنيا و آخرت با يكديگر جمع شدني نيستند. وقتي در دلي طمع وارد شد، ايمان از آن خارج ميشود. و چه خطري بالاتر از بيايماني است لذا در نقطه مقابل طمع، ورع قرار دارد. از امام حسين عليه السلام پرسيدند كه چه چيز ايمان را در بنده پا برجا ميكند حضرت پاسخ فرمودند: «ورع». و سپس فرمودند: «وَ الذي يُخرِجُ مِنهُ، الطَمَعُ»؛ آنچه موجب خروج ايمان از دل ميشود، طمع است. طمع، انسان را در معرض زوال ايمان قرار ميدهد. از اين رو در روايات از «بينيازي از مردم» و «استغنا از خلق» به عنوان فضيلتي بزرگ ياد شده است .
علائم مومنان در كلام حضرت علي عليه السلام (1)
امام صادق عليه السلام ميفرمايند: هنگامي كه علي عليه السلام خطبه ميخواندند، همّام بلند شد و عرض كرد:
"صِفْ لَنا صِفَةَ المُؤمِنِ كَانَََّّنا نَنْظُرُ اِلَيهِ"؛ براي ما توصيف بفرماييد مومن را، مانند آن كه او را ميبينيم .
"فَقالَ: يَا هَمّامُ! المُؤمِنُ هُوَ الكَيِّسُ الفِطن"؛ فرمودند اي همام! مومن، زيرك و باهوش است .
قال رسول الله صلي الله عليه و آله: "المومن كيِّس الفِطن الحذر" (2)؛ مومن عاقل و چيز فهم و محتاط است .
در دنباله روايت علي عليه السلام فرمودند: «بشره في وجهه و حزنه في قلبه»؛ صورت مومن بشاش و باز است و حزنش در قلبش است
در روايتي ديگر، روايت همّام به صورت تمثيلي پرداخته شده است:
"المُؤمِنُ لا يَلسَعُ مِنْ حَجَرٍ مَرَّتَين" (3)؛ مومن از روي يك سنگ دو بار نميلغزد و به زمين نميخورد.
در دنباله روايت، علي عليه السلام فرمودند: «بُشْرُهُ فِي وَجهِهِ وَ حُزنُهُ فِي قَلبِهِ»؛ صورت مومن بشاش و باز است و حزنش در قلبش است.
شايان ذكر است كه اندوههاي ما دو سنخ است .
1ـ حزن در امور دنيوي، مانند مصيبتها و گرفتاريهايي كه براي انسان گاهي در دنيا پيدا ميشود. مومني كه گرفتاري دنيوي برايش پيش آمده نبايد در روابط اجتماعي، آن را بروز دهد.
ميگويند حضرت موسي عليه السلام براي مناجات به كوه طور ميرفت. در راه شخصي را ديد كه بلند صحبت ميكند، اظهار محبت ميكند، پيراهنش را چاك ميزند. وقتي به محل مناجات رسيد حكايت حال او را با خدا باز گفت. خطاب رسيد كه اي موسي به او بگو نميخواهد براي من سينه چاك كند، دلش را چاك دهد تا ما در آن قرار بگيريم .
2ـ حزن در امور اخروي، مانند خوف از خدا، در اين موارد هم، بايد حزن در دل باشد و در قيافه و چهره منعكس نشود.
ميگويند حضرت موسي عليه السلام براي مناجات به كوه طور ميرفت. در راه شخصي را ديد كه با صداي بلند اظهار محبت كرده، پيراهنش را چاك ميزند. وقتي به محل مناجات رسيد حكايت حال او را با خدا باز گفت. خطاب رسيد كه اي موسي به او بگو نميخواهد براي من سينه چاك كند، بلكه دلش را چاك دهد تا ما در آن قرار بگيريم .
البته غم و اندوه مومن با حزن اوليائش نسبتي مستقيم دارد. همان طور كه نشاط او با فرح و شادي اوليائش نسبت دارد، چون دلهاي مومنان با يكديگر مربوط است.
در روايتي يكي از ائمه معصومين عليهم السلام درباره شيعيان، فرمودهاند:
«شِيعَتُنا خُلِقُوا مِن فاضِلِ طِينَتِنا يَفْرَحُون لِفَرَحِنا وَ يَحْزَنُونَ لِحُزْنِنا» (4)؛ شيعيان ما از باقيمانده طينت ما آفريده شدهاند. شادي آنها با شادي ما و حزنشان با حزن ما در ارتباط است
حسد صفت كسي است كه آرزوي زوال نعمتي را از غير دارد. به خلاف «غبطه» كه خوب است و آن آرزوي داشتن كمالي است كه در ديگري هم هست و در فارسي به «رشك» تعبير ميشود
آن گاه كه اولياي ايشان اندوهناكند شيعيان نيز اندوهگيناند و وقتي شادند، پيروانشان نيز مسرورند.
«اَوسَعُ شَيءٍ صَدْراً»؛ مومن از روحي وسيع برخوردار است.
«وَ اَذَّلُ شَيءٍ نَفْساً»؛ هواهاي نفساني در نزد مومن از هر چيز خوارتر است
چرا سعي مومن از عسل شيرينتر است چون مومن از كوشش خود در
دو جهت لذت ميبرد:
1- از جهت مادي. وقتي براي تامين معيشت خود يا كساني كه با وي مربوط اند كه اين خود، عبادت است و مروت. آن گاه كه در مسير تامين معاش تلاش ميكند به دليل فطرت انساني از اين كه وسيله است تا ديگران با حمايت او به زندگي ادامه دهند، لذت ميبرد، مانند پزشكي كه از درمان بيماران خويش احساس لذت ميكند.
2- از جهت معنوي. وقتي که تلاش مومن مربوط به اعمالي است كه در آخرت از آنها بهرهمند ميشود در بُعد معنوي وقتي به اوامر حق تعالي گردن مينهد دستورهاي الهي را اجرا ميكند؛ پيوند محبتي كه ميان او و محبوب است، شديدتر ميشود و از اين جهت لذتي وصف ناپذير برايش حاصل ميگردد. او باور دارد كه تلاشش به ملاقات حق ميانجامد.
عید غدیر خم بر تمام دوستان مبارک باد
بسم الله الرحمن الرحيم







الهم عجل لوليك الفرج








" بهتر از نيكي، نيكوكار است، و زيباتر از زيبايي، گوينده آن است و برتر از علم ، حامل آن و بدتر از بدي، عامل آن است و وحشتناك تر از وحشت، آورنده آن است."
تولد هادي امت
القاب امام گوشه هايي از فضائل ،مناقب وصفات والاي ايشان را به خوبي تصوير مي كنند

ولاتش بر تمامي دوستداران اهل بيت(عليه السلام) مبارك


عید قربان بر همه دوستانم مبارک باد

التماس دعا

با هوای نفس مخالفت کن، و بدان که در برابر ديده خدايی ، پس بنگر که چگونه اي




به ظلم است ، هر سه شريکند

اطاعتشان کنند. او سومی از پسران من است .

بسم الله الرحمن الرحیم
بسم الله النور
به نام خداوندی که نور است
بسم الله تور النور
به نام خداوندی که نور نور است
بسم الله نور علی نور
به نام خداوندی که نور است بالای نور
بسم الله الذی هو مدبر الامور
به نام خداوندی که فقط تدبیر کننده کارها است
بسم الله الذی خلق النور من النور
به نام خداوندی که نور را از نور آفرید
الحمد لله الذی خلق النور من النور
ستایش خدایی که نور را از نور آفرید
و انزل النور علی الطور فی کتاب مسطور
نور را بر کوه طور فرو فرستاد در میان نامه نوشته شده
فی رق منشور
در کاغذ و ورقه گشوده
بقدر مقدور
به اندازه معین
علی نبی محبور
بر یامبر دانشمند
الحمد لله الذی هو بالعز مذکور
ستایش مخصوص خدایی است که به عزت یاد شده
و بالفخر مشهور
و به فخر مشهور است
و علی السراء و الضراء مشکور
و بر خوشی و ناخوشی سپاس گذارده است
و صلی الله علی سیدنا محمد و اله اجمعین
آیا می دانید؟
سوشیانس کیست؟آیا مهدی موعود(عج)فرزند "یزدگرد"است؟آیا هنذوها به مصلح
آخرالزمان اعتقاد دارند؟آیا زرتشت و بودا هم نوید مصلح آخرالزمان را داده اند؟آیا
مهدی موعود(عج)از نسل یشوعا؟ آیا مهدی موعود(عج)ایرانی است؟
با موسویان گوی که ار هاجر عذراست
با عیسویان گوی که از نسل یشوعاست؟
بافارسیان گوی که از دوحه کسری است؟
با هاشمیان گوی که از دوده طاهاست؟
در درون با هر مشکلی که آن مواجه می شوید،بذر موفقیت یا سودی به اندازه یا
بزرگتر از آن وجود دارد
با وقت خود مثل پول رفتار کنید،چطور می توانید وقتتان را به بهترین نحو صرف کنید
تا بیشترین رضایت را حاصل کنید؟
اهمیت ندارد که از کجا آمده اید مهم اینست که به کجا می روید.
برای رسیدن به حداکثر بهره وری ،با تکرار این جمله به خودتان نظم و ترتیب
دهید:>>خوب برگردیم سر کار<<
ایستادگی در برابر سختی ها در شما اعتماد به نفس ایجاد می کند و توانایی
مقاومت شما را نیز افزایش میدهد
خداوند گريه کرد

عید فطر بر همگان مبارک

خداوند گریه کرد
خداوند گریه کرد، زمانی که بنده اش
آنی که اشرف مخلوقات خواندش، و دردانه جهان خلقت شد،
اینچنین کبر و غرور سرتا پای وجودش را گرفت
خداوند گريه کرد، زمانی که بنده ای که خدا خالق آن بود،
بر بنده ديگرش ظلم و عناد کرد
خداوند گريه کرد، لحظه ای که بنده ای از بندگانش دل بنده ای
دیگر را شکست
خداوند گريه کرد، لحظه ای که آن چه می پنداشت،
شد آنچه که هست
خداوند گريه کرد، زمانی که ديد اين بنده همان بنده ای است
که با آهنگ سوراسرافيل خاکش را ساخت و
اينک بر سر خاک و مال جنگ و خونريزی است
خداوند گريه کرد، زمانی که وجود بی ارزش اين خاک
را با روح خداوندی زنده کرد، اما اکنون همان بنده،
ارزش روح خداوندی را با وابستگی به هيچ های
زمين فراموش کرده است
خداوند گريه کرد، زمانی که اين جسم مملو از روح را سرتاسر
مملو از عشق الهی کرد، اما هم اکنون هر آنچه عشق
می نامندش
به هوس می رود.
خداوند گريه کرد، زمانی که بنده ای که به آن گفته بود:
همه شما نزد هم برابريد، اکنون به پول و مال،
خود را برتر و قوی تر می داند.
خداوند گريه کرد، زمانی که ديد، عشق داده بودم برای آرامش،
دل داده بودم برای سپردن، گل برای هديه، اما اکنون همه چيز،
ريا و تزوير و دروغ
خداوند گريه کرد، زمانی که گفته بود،
با هم باشيد، به هم عشق بورزيد و از آن لبريز شويد،
از آنچه در دنيا به شما دادم برای رسيدن به اصل خود استفاده کنيد،
اما همه چيز مصنوعی شد و ساختگی
خداوند گريه کرد، زمانی که در آن وقتی که به ما داده بود
تا در حضورش بنشينيم و درد دل کنيم و فيض عشق بازی
با خدا را ببريم، رفتيم و چه نا سالم سپری کرديم
خداوند گريه کرد، زمانی که ديد بر مهر مادری، بی احترامی شد
خداوند گريه کرد، زمانی که ديد 2 برادر برای هم نقشه می کشند
که چگونه فريب دهند و به مال و اندوخته ناسالم خود بيافزايند
خداوند گريه کرد، زمانی که به گل و پروانه، آب و خاک،
آنگونه که او می خواست ، نگاه نکرديم
خداوند گريه کرد، زمانی که ديد از عقل و پندارمان چگونه
استفاده کرديم و برای آنچه خوب است يا بد است و مفهوم آن
مطلق و ثابت است، مقلد مشابهان خود شديم، و از
آنچه او به ما داده بود ( عقل=استدلال) استفاده نکرديم.
خداوند گريه کرد، زمانی که او را به جای اينکه در محيط ببينيم،
در پول و بانک و مال و ثروت مي ديديم،
چرا که در نبود اين ها ، او را صدا می کرديم و
اگر مشکلی از نبود آنها نداشتيم حتی اسمش را به لب نمي آورديم.
خداوند چه صبری دارد!
اگر روزی از توقعات خود، از ما سئوالی کند،
به راستی ما چه می گوييم ؟
الهی به فضل و رحمتت بر ما قضاوت کن، نه به عدلت
تفسير بلند عشق ناب است علي
تفسير بلند عشق ناب است علي
از فرمایشات گوهربار حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام:
مراقب افکارت باش که گفتارت می شود
مراقب گفتارت باش که رفتارت می شود
مراقب رفتارت باش که عادتت می شود
مراقب عاداتت باش که شخصیتت می شود
مراقب شخصیتت باش که سرنوشتت می شود.
شهادت بزرگ مرد هستی امام علی علیه السلام رو به همه دوستان تسلیت عرض میکنم .

التماس عا از همه دوستان درارم شبهای احیا ما رو فراموش نکنید
هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است.
سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت.
وزير همواره ميگفت:
هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.
روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد
اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،
وزير كه در آنجا بود گفت:
نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد
در جهت خير و صلاح شماست.
پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و
از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد
و دستور زنداني كردن وزير را داد.
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود
راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود
به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوشسيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به
خداي آنهاست.آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند، اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد
كشيد«چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد.»
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگيام نجات يابد اما در مورد تو چي؟
تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟
وزير پاسخ داد:
پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نميافتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود.
ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است.
قانون خوشبختی
پنج قانون خوشبختي را به خاطر بسپاريد
قلبتان را از نفرت پاک کنيد
ذهنتان را از نگراني ها دور کنيد
ساده زندگي کنيد
بيشتر بخشش کنيد
کم تر توقع داشته باشيد

آن زمان که یکبار زیبائی زندگی را ببینی، آغاز ناپدید شدن زشتی است.
اگر زندگی را با لذت بنگری، آغاز ناپدید شدن اندوه است.
نمی توانی بهشت و جهنم را یک جا و باهم داشته باشی،
فقط می توانی یکی را بخواهی. و این انتخاب توست. « اوشو »

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه.
خشم مثل این است که زهری را بنوشی و امید وار باشی که دشمنت بمیرد.
بکوش تا زیبایی در نگاه تو باشد نه در آنچه که مینگری ؛
آينده متعلق به کسانی است که زيبايی روياهای خويش را باور دارند
من به خورشید اعتقاد دارم, حتی اگر ندرخشد
من به عشق اعتقاد دارم, حتی اگر تنها باشم
من به خدا معتقدم, حتی اگر ساکت باشد

خوشبختي يگانه چيزي است که مي توان بي آنکه خود داشت به ديگران هديه کرد
دو چیز است که یک مرد واقعی دوست دارد خطر و بازی ؛ او زن را دوست دارد چونکه خطر ناکترین بازیچه است
هرگز نا اميد مباش زيرا ممکن است آخرين کليد، همه در ها را بگشايد
هرگز عشق را گدايی نکنيد. معمولا چيز با ارزشی به گدا داده نمی شود
حقيقت و گل سرخ هردو خار دارند (مثال اسپانیایی)
هميشه به دنبال آنچه داريد باشيد نه آنچه ديگران دارند زيرا ديگران به دنبال آنچه شما داريد هستند.
از اشتباه کردن نهراسيد ، اما يک اشتباه را دو بار تکرار نکنيد!
فرق است بين آنان که حقيقت را دوست دارند با آنان که حقيقيت را فهميده اند.(کنفوسيس)
کسانيکه در انتظار زمان نشسته اند ، در واقع آنرا از دست داده اند. (ضرب المثل ايتالياي

صداقت تنها امتحاني است که نمي توان در آن تقلب کرد
اگر سخن تو نقره باشد سکوت تو طلاست
هر کس آن چيزي است که در ضمير مي پروراند.
ما قادر نيستيم مسير باد را تغيير دهيم ولي مي توانيم بادبان را در مسير آن تنظيم کنيم
عشق روح را تواناتر و انسان را زنده دل نگه مي دارد (توماس مان)
جاي کشتي در ساحل بسيار امنتر است ولي براي اين ساخته نشده.
اين ما هستيم که به ديگران مي گوييم که با ما چگونه رفتار کنند.
عادت کنيد که عادت نکنيد (ناپلئون بناپارت).
برآورده شدن هر آرزو سرآغاز آرزوي ديگريست.

انسان نمیافتد مگر از طرفی كه به آن تكيه كرده است
.ممكن است كسی را كه با او خنديدهای فراموش كنی، اما كسی را كه با او گريستهای، هرگز
بين داشتن و نداشتن، يك خواستن فاصله است.
اعتراف به نادانی ، دانایی و اقرار به ناتوانی توانایی است
اگر چیزی را می دانی باید بدانی که آنرا می دانی و اگر چیزی را نمی دانی باید بدانی که نمی دانی ، دانستن حقیقی همین است و بس .
داناترین مردم کسی است که از مردم نادان فرار کند
من جز یک چیز چیزی نمی دانم و آن این است که هیچ نمی دانم .
یک ابله تحصیل کرده از یک ابله بی سواد ابله تر است .
تمرکز حواس
ازیکی ازفیلسوفان و مرتاضان هندی پرسیدند: آیا پس ازاین همه دانش و فرزانگی و ریاضت هنوزهم به ریاضت مشغولی؟
گفت: آری. گفتند: چگونه؟
گفت: وقتی غذا می خورم صرفاً غذا می خورم و وقتی می خوابم فقط می خوابم.
این شاید بزرگ ترین ثمره ی تمرکز است. آیا شما هم هنگام غذا خوردن می توانید تمام توجهتان را روی غذا خوردن و لذت و مزه ی غذا معطوف کنید، یا اینکه معمولاً از افکار مربوط به گذشته و آینده آشفته اید و چون به خود می آیید می بینید غذایتان تمام شده و جز امتلا و پری معده هیچ نفهمیده اید.
تمرکز واقعی یعنی اینکه اگرشما درطول روزبه پنج فعالیت مختلف مشغولید، درهرفعالیت صرفاً به آن فکرکنید و از افکار مربوط به کارهای دیگرآسوده باشید.
موفقیت زندگی روزانه ی ما تماماًً به میزان تمرکز ما برامور روزانه ارتباط دارد. اگر شما قادر باشید به هنگام کار فقط روی کارخود، به هنگام ورزش صرفاً روی انجام حرکات، درهنگام مطالعه فقط روی موضوع کتاب و به هنگام انجام فعالیت هنری ازقبیل موسیقی، نقاشی، خطاطی و . . . به فعالیت هنری خود توجه و تمرکز کنید، عملاً موفقیت شما به میزان چشمگیری افزایش می یابد.
تمام نوابغ جهان کسانی بودند که از قدرت تمرکز فوق العاده ای برخوردار بودند. آشفتگی و شوریدگی ذهنی، عملاً شما را به هیچ عنوان موفق نمی کند. وقتی کارمی کنید به خانواده می اندیشید، وقتی درخانواده به سرمی برید ازشغل خود نگرانید و وقتی ورزش می- کنید در اندیشه ی تحصیل هستید و وقتی درس می خوانید فکرتان هزارسو می رود. این عملاً اتلاف وقت و مؤثر نبودن است.
موفقیت یعنی تمرکز، تمرکزو تمرکز.
ولادت با سعادت سید الشهداء امام حسین علیه السلام بر شیعیان و شیفتگانش مبارک باد
اسماء بنت عمیس می گوید: پس از یکسال از تولد امام حسن مجتبی علیه السلام امام حسین علیه السلام که دومین ثمره فرخندهء پیوند مبارک امام علی علیه السلام و حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها بود دیده به جهان گشود .
مصادف با 3 شعبان سال چهارم هجری قمری
پس آن طفل را در جامه ای سفید پیچیدم و حضور رسول خدا صلی الله علیه و آله آوردم.رسول خدا در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت و در دامن خود گذاشت.
در این هنگام پیامبر گرامی اسلام گریست.اسماء می گوید:از علت گریه آن حضرت سوال کردم پس فرمودند:علت گریه من این است که فرزند مرا گروهی طغیان کننده به قتل می رسانند.پس شفاعت من هرگز شامل حالشان نشود.
آنگاه فرمودند:ای اسماء! مبادا این خبر را به فاطمه ام برسانی،چرا که او تازه وضع حمل کرده است و شنیدن این مصیبت او را محزون می کند.
آنگاه خطاب به امیرالمومنین علیه السلام فرمودند:آیا نامی برایش انتخاب کرده ای؟عرض کرد:بر شما پیشی نمی گیرم.رسول خدا نیز فرمودند:من نیز بر خداوند پیشی نمی گیرم. در این هنگام جبرئیل نازل شد و عرض کرد: نام این طفل را به نام پسر کوچک هارون بگذار،پس رسول خدا او را به نام حسین نام نهاد و پس از هفت روز دو گوسفند برای آن حضرت قربانی کرد و آنگاه به وزن موی سر کودک نقره صدقه داد.

این روز فرخنده که روز طرب افزاست
مولود پیشوای شهیدان کربلاست
از مژدهء ولادت سلطان دین حسین
گیی پر از طراوت و عالم پر از صفاست
روزی است دل فروز که گلبانگ عیش و نوش
گر از زمین به جانب گردون رود رواست
هر سو بساط عیش و طرب گسترند خلق
عیشی که دلپذیر و بساطی که دلرباست
آن شاه راستان که در ایمان و راستی
ناید نظیر او به جهان تا جهان بپاست
داستان مادر گرامی امام زمان ارواحنا فداه
قسمت دوم
من همان شب در خواب دیدم که حضرت عیسی و شمعون وصی او و جمعی از حواریون حضرت عیسی در قیصر جدم (قیصر روم) اجتماع کرده اند و به جای تخت او منبری از نور گذاسته اند و مثل اینکه منتظر کسی هستند.
چیزی نگذشت که دیدم حضرت محمد صلی الله علیه و آله و دامادش حضرت علی علیه السلام وجمعی از فرزندانش وارد قصر شدند حضرت عیسی علیه السلام از آنها استقبال کرد و با حضرت محمد صلی الله علیه و آله معانقه نمودند.پس از چند لحظه حضرت محمد صلی الله علیه و آله رو به حضرت عیسی علیه السلام فرموند و گفتند: یا روح الله من به خواستگاری دختر وصی شما (اشاره به من) برای فرزندم (اشاره به حضرت امام حسن عسکری علیه السلام) آمده ام.
حضرت عیسی رو به شمعون کرد و فرمود:سعادت و شرافت به سوی تو رو آورده، با این وصلت
با شکوه موافقت کن.او هم گفت:موافقم.
حضرت محمد صلی الله علیه وآله به همان منبر بالا رفت و خطبه عقد را خواند و مرا برای فرزندش تزویج کرد و حضرت عیسی و فرزندان خود را هم شاهد گرفت.
من هم وقتی از خواب بیدار شدم از ترس جانم خوابم را برای پدر وجدم نقل نکردم ولی بعد از آن شب قلبم مملو از محبت حضرت عسکری علیه السلام شده بود و از عشق او از خوراک افتاده بودم و کم کم لاغر و رنجور و بیمار شدم،جدم قیصر تمام پزشکان پایتخت را جمع کرد ولی آنها هرچه کردند اثری در روحیه و بدن من نداشت.
یک روز جدم به من گفت: نور دیده ام هرچی می خواهی به من بگو تا انجام دهم چرا اینقدر ناراحتی؟
گفتم پدر جان اگر زندانیان و اسیران مسلمین را آزاد کنی شاید حضرت عیسی و حضرت مریم مرا شفا دهند. جدم تقاضای مرا پذیرفت من هم به طوری که او نفهمد مقداری اظهار اشتها کردم و غذا خوردم جدم خوشال شد و نسبت به مسلمانها بیشتر رعایت کرد.
از این جریان چهارده شب گذشت یک شب باز در خواب دیدم حضرت فاطمه زهرا علیها السلام و حضرت مریم و حوریه های بهشتی به عیادت من آمده اند.
من به گریه افتادم و دامن او را گرفتم و از اینکه حضرت عسکری علیه السلام دیگر به سراغ من نیامده به آن حضرت شکایت کردم.
فرمودند: او از این جهت به دیدینت نیامده که هنوز مسیحی هستی اگر می خواهی خدا و حضرت عیسی و حضرت مریم از تو راضی باشند و پسرم امام حسن عسکری به دیدینت بیایند باید به اسلام گواهی بدهی و مسلمان شوی.من فورا شهدتین گفتم و مسلمان شدم حضرت زهرا علیه السلام مرا در آغوش گرفت و حالم خوب شد و آن حضرت به من فرمودند: از امشب منتظر باش که فرزندم امام حسن عسکری علیه السلام نزد تو خواهد آمد.
شب بعد حضرت عسکری علیه السلام به خوابم آمد من از گذشته ام شکایت می کردم و می گفتم ای محبوب! من در فراق تو تلف شدم.
او فرمود:نیامدن من فقط به خاطر مذهبت بود و حالا که اسلام آوردی هر شب به دیدنت می آیم تا وقتی که این فراق به وصال مبدل گردد و بحمدالله از آن شب تابه حال شبی نبوده که حضرت حسن عسکری علیه السلام بخوابم نیامده باشد.
بشر بن سلیمان می گوید که من از آن خانم پرسیدم :چه طور شد که به میان اسرا افتادی؟
گفت یک شب در عالم خواب امام حسن عسکری علیه السلام فرمودند فلان روز پدر بزرگت قیصر،لشکری به جنگ مسلمانان می فرستد تو هم به طور ناشناس در لباس خدمتکاران همراه عده ای از کنیزان از فلان راه به آنها ملحق شو.
من این کار را کردم.پیش قراولان اسلام مطلع شدند و ما را اسیر گرفتند و آوردند تا به امروز که نامه حضرت هادی علیه السلام را به من دادی ولی تا به حال به احدی نگفته ام که من دختر قیصر روم هستم،حتی پیر مردی که من در تقسیم غنائم جنگ نصیب او شده بودم از من پرسید اسمت چیست؟
گفتم :نرجس
گفت :این نام کنیزان است.
بشر می گوید که گفتم:تو از کجا عربی آموخته ای؟
گفت:جدم در تربیتم بسیار کوشید و منجمله زنی را که چند زبان بلد بود مربی من قرار داد او به من زبان عربی را یاد داده است.
بشر می گوید که وقتی او را به سامرا خدمت امام علی النقی علیه السلام بردم حضرت برای رونمای او فرمودند:آیا به تو ده هزار دینار بدهم یا مژده مسرت انگیزی را به تو بگویم.
عرض کرد:مژده را بدهید.فرمود:به تو مژده می دهم که به زودی فرزندی خواهی داشت که شرق و غرب عالم را مالک شود و دنیا را پر از عدل و داد کند بعد از آنکه پر از ظلم و جور شده باشد.
عرض کرد که این فرزند از کدام شوهر خواهد بود.
حضرت امام هادی علیه السلام فرمودند:از آن کسی که پیغمبر اسلام صلی الله علیه واله در فلان شب و فلان ماه و فلان سال رومی تو را برای او خواستگاری فرمود.
در آن شب حضرت عیسی بن مریم و وصی او تو را برای چه کسی تزویج کردند؟
گفت:برای فرزند دلبند شما.
فرمود:او را می شناسی؟
عرض کرد:چگونه او را نمی شناسم و حال آنکه از شبی که به دست حضرت فاطمه زهراء علیها السلام مسلمان شده ام شبی نیست که او به دیدن من نیاید.
امام دهم علیه السلام به "کافور"خادمش فرمود:خواهرم حکیمه را بگو نزد من بیاید.وفتی آن بانوی محترمه آمد حضرت امام هادی علیه لسلام فرمود:این دختر همان است که گفته بودم.
حکیمیه خاتون او را در بغل گرفت و از دیدارش شادمان گردید. حضرت امام هادی علیه لسلام به حضرت حکیمه فرمودند:خواهرم! او را به خانه خود ببر و مسائل و احکام اسلام را به او تعلیم ده،او همسر فرزندم حسن و مادر قائم آل محمد صلی الله علیه و آله است.
از کتاب "مصلح غیبی، ص 73"
معانقه:همدیگر را در آغوش کشیدن
قراول:نگهبان،دیده بان
داستان مادر گرامی امام زمان ارواحنا فداه
قسمت اول
"بشر بن سلیمان" برده فروش که از نواده های "ایوب انصاری" است و از شیعیان خالص حضرت علی بن ابیطالب علیه السلام و در سامراء همسایه امام حسن عسکری علیه السلام بوده است نقل کرده که یک روز "کافور" غلام امام هادی علیه السلام نزد من آمد و گفت: حضرت امام هادی علیه السلام تو را احضار فرموده اند.
من فورا خدمتشان شرفیاب شدم و آن حضرت به من فرمودند: ای بشر تو از دوستان ما و بلکه آباد و اجداد و حتی فرزندانت همیشه از دوستان ما خاندان بوده و هستند و تو مورد وثوق منی،می خواهم سری را به تو بگویم که از این جهت بر سائر شیعان برتری پیدا خواهی کرد.
من خوشحال شدم و از آقا تشکر کردم. سپس آن حضرت نامه تمیزی به خط و زبان رومی نوشتند و سر آن را بستند و دویست وبیست اشرفی که درآن کیسه زردی بود بیرون آوردند و آنها را به من دادند و فرمودند: به بغداد می روی صبح زود در آن فلان روز سر پل بغداد حاضر می شوی اولین کشتی که حامل اسیران است می رسد مشتریان زیادی از اشراف بنی العباس به طرف آنها هجوم می برند عده کمی از جوانان عرب برای خریدن کنیز می آیند و در این بین شخصی به نام عمر بن زید کنیزی را که دارای اوصاف زیر است به معرض فروش می گذارد.
دو لباس حریر پوشیده و خود را پوشانده و در معرض فروش و مشتریان قرار نمی گیرد،از وضع اسارت خود ناله می کند و به زبان رومی و از پشت پرده رقیقی اضهار ناراحتی بر هتک حرمتش می نماید. شخصی می خواهد اورا به سیصد دینار به خاطر عفت و نجابتش بخرد او می گوید اگر دارای حشمت سلیمان باشی من به تو رغبت ندارم و پول خودت را بیهوده مصرف نکن.
فروشنده می گوید: پس من چه کنم؟ آخر باید به هر نحوی که هست تو را بفروشم.
کنیز می گوید عجله مکن بگذار خریدار من پیدا می شود.
تو در این موقع نزد فروشنده برو و بگو من نامه ای برای او از طرف یکی از اشراف به خط و زبان رومی آورده ام و سپس نامه را به کنیز نشان بده و او را بخر و بیاور.
بشر بن سلیمان می گوید: آنچه حضرت امام هادی علیه السلام فرموده بودند انجام دادم وقتی چشم آن کنیز به نامه افتاد گریه زیادی کرد سپس رو به عمر بن زید نمود و گفت مرا به صاحب این نامه بفروش و قسم می خورد که اگر مرا به او نفروشی خود را می کشم
من در خصوص قیمتش با فروشنده گفتگو کردم او همان مبلغی که امام هادی علیه السلام داده بودند راضی شدند من آن کنیز ر خریدم و همراه آوردم اما آن کنیز از این جریان بسیار خوشحال بود و مکرر نامه امام را از جیب بیرون می اورد و میبوسید و به روی چشمش می مالید و به صورت و بدنش می کشید.
من گفتم تعجب است نامه ای را می بوسی که نویسنده اش را نمی شناسی؟!
گفت :ای بیچاره کم معرفت من قصه ای دارم که اگر مایل باشی برایت نقل کنم.
گفتم بفرمائید استفاده می کنم.
گفت :من دختر پسر قیصر روم هستم پدر بزرگم پادشاه روم است،مادرم از فرزندان شمعون وصی حضرت عیسی است.
روزی جد من قیصر روم می خواست مرا به ازدواج پسر برادرش در آورد من آن روز سیزده سال داشتم .مجلس عقد باشکوهی ترتیب داده بود.
تنها سیصد نفر از رهبانان و قسیسین نصاری از فرزندان حواریین حضرت عیسی حضور داشتند. هفصد نفر از عیان و اشراف و چهار هزار نفر از امراء و فرماندهان و سران لشکر و بزرگان مملکت بودند.
تختی برای جلوس ما ترتیب داده بودند که به انواع جواهرات مزین بود ولی به مجرد آنکه پسر عمویم روی تخت کنار من نشست و اسقفها می خواستند مراسم عقد را برگزار کنند، ناگهان زلزله ای شد صلیبها به روی زمین افتادند و پایه های تخت شکست و پسر عمویم بی هوش روی زمین افتاد. رنگ اسقفها پرید و آنها به شدت می لرزیدند .
جدم نیز این وضع را به فال بد گرفت ولی در عین حال به اسقفها دستور داد که دوباره مجلس عقد را برقرار کنند ولی باز هم مجلس به همان سرنوشت اول مبتلا شد.....
سلام دوستهای عزیزم..بخصوص سنگ صبور عزیزم..خوبی؟انشالله حال خوب باشه و دوری مادر زیاد اذیتت نکنه..خدا بهت صبر بده دوست گلم..
دوستهای عزیز من پایین (یعنی اون آخر آخرهی وبلاگم)وبلاگم یه لینک باکس زدم دیدن کنید جالبه امیدوارم وخوشتون بیاد..موفق وموید باشید
ميلاد مبارک
میلاد موعود کعبه حضرت علی امیرالمومنین علیه السلام بر شیعیان و شیفتگانش مبارک باد




حضرت امیرالمومنین علیه السلام فرمودند: دانا و تمام دانا کسی است که مردم را از رحمت خدا مایوس نکند و آنها را از آسایش و خوشی نومید نسازد و از عذاب خدا ایشان را ایمن نگرداند.

التماس دعا از همه دوستان
الهم عجل لولیک الفرج

الـَلـُمَّ کـُنْ الِولیِّکَ الحُجَّةِ بْنِ الْحـَسنْ صَلـَواتـُکَ عَلَیـْهِ وَعـَلی آبائِهِ فی هذِهِ ساعة وفی کُلِّ سـّاعةٍ وَلیـَّا وحافِظاً وَقاعـِداً وَ ناصـِراً ودلیلا ًوَ عَیـْناحتـّی تـُسـْکـِنـَهُ َاَرْضـِکَ طَوعاً وتُمـَدـِتعـَهُ فیها طـَویلاً
گاهی مواقع دلم به قدری می گیره که آرزو می کنم دیگه زنده نباشم..دلم خیلی تنگه برا جمکران برا حرم امام رضا ..و بزرگترین آرزوم رفتن به کنار قبرستان بقیع..خیلی دلتنگم...
چند روزه دلم شدید هوای شبهای جمکران رو کرده دلم می خواهد میشد و یه شب می رفتم جمکران یه گوشه می نشستم با آقام درد و دل می کردم می گفتم آقا جونم بیا، بیا که دلمون دیگه طاقت ندارد ...اقا جونم ؛محرم اسرارم بیا دلم برات تنگ شده..آقا جونم دیگه تحمل این زندگی رو ندارم.. خودت می دونی چه غوغای تو دلمه فقط تو از دلم خبر داری..بیا که دیگه مشکلات داره منو از پا در میاره..
یا کمک کن یا صبر و تحمل بده بهم،که دیگه خیلی ناتوان شدم دیگه تحملش رو ندارم ...
خبر آمد خبری در راه است
سر خوش آن دل که از ان آگاه است
شاید این جمعه بیاد شاید
پرده از چهره گشاید شاید

دست افشان پای کوبان میروم
بر در سلطان خوبان می روم
میروم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
پرده لیلا روخی مجنون شوم
هرکه نشناسد امام خویش را
بر که بسپارد زمان خویش را
با همه لحن خوش آوازیم
در به در کوچه تنهایی ام
ای دوسه تا کوچه زما دور تر
نغمه تو از همه پر شورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این غافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایش ما می شدی
هر که به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسائل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را اتشی دستداد

نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگه ات خواستگه آفتاب
بر من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده بر انداز به چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یاد و مددکار ما
کی و کجا وعده دیدار ما
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
به مکه آمدم ای عشق تا ترا ببینم
کدام گوشه مشعر کدام کنج منار
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
ای زلیخا دست از دامان یوسف باز کش
تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد
ببوسم خاک پاک جمکران
را تجلی خانه پیغمبران را
خبر آمد خبری در راه است
خبر آمد خبری در ره است
سر خوشی آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید
شاید
شاید......
شعری از مرحوم محمد رضا آقاسی
در سوگ مادر
مادرم شبنم گلبرگ حيات مادرم وسعت درياي گذشت
مادرم آئينه حجب و حيا مادرم سنگ صبور دل ما
مادرم شهر اميداست و هنر مادرم باغ خزان ديده دهر
مادرم موي سپيد کرده زحزن مادرم کوه وقار است و کمال
مادرم عطر گل ياس بقاست مادرم ساحل زيباي لقاست
مادرم جلوه ايمان و رضاست مادرم در همه حال کار گشاست
مادرم حاکم پيمان و وفاست مادرم بر سر ما مرغ هماست
مادرم نقش همه خاطره هاست مادرم چشمه جوشان عطاست

سلام بر مادر ..سلام بر مادر که آغوشش پر از محبتش آرامگاه فرزندان است...
سلام به همه مادران..
دلم خیلی گرفته و اشک از چشمانم جاری است..نمی دونم چی بنویسم..نه انگشتانم یاری به نوشتن می کنند و نه اشک دیده گانم را برای لحظه ای آرام می گذارند..دلم می خواهد فریاد بزنم از ته دل با تمام وجودم ..آه مادر
امروز عصر خبر دار شدم که یکی از بهترین و عزیزترین دوستانم مادر عزیزشان رو از دست دادند..
ایشون نه تنهام عزیزمه..همه کسمه..بلکه سنگ صبورمه.. که تو دلتنگی هام همیشه به داد دلم رسیده.. و حالا عزیز من ،بهترین یارِ عمرش را، یعنی مادر مهربونشو از دست داده..وای مادر..
کی می تونه وصف کنه مادر رو هیچ کس..هیچ کس...........
مادر مادر مادر....
اگه تمام دنیا هم جمع بشه مادر نمیشه برا انسان. جای مادر رو کسی نمی تونه پر کنه..
فقط همین جمله بس که.....بهشت زیر پای مادران است
سنگ صبورم..عزیز دل من..دوست مهربانم هرچند ازت دورم..هرچند نمی تونم سنگ صبور خوبی برات باشم..اما اینو بدون که دلم ، روحم ،تمام وجودم در کنار توست و از عمق دلم ناراحتم..الهی من بمیرم برات
بهت گفتم و باز هم می گم که سر قولم هستم هیچ موقع تنهات نمیزارم..عهدی که اول دوستی مون باهم بستیم حتی اگه ازدواج کردیم و فرسنگها از هم دور شدیم..
با تمام وجودم داد می زنم منو هم شریک غمت بدون..خودت هم می دونی چقدر دوست دارم عزیز دلم..بدون غم تو غم منم هست ..وقتی تو ناراحت بشی بدون منم ناراحتم..مگه خودت بهم نمیگفتی وقتی که من ناراحت میشم به دلت الهام میشه..اگه بگم چند روزه دلهره و اضطراب داشتم باور نمی کنی ،اگه بگم دلم هواتو کرده بود باور نمی کنی ،اگه بگم احساس میکردم باید پیشت باشم باور نمی کنی..باور نمی کنی...خودم هم دلیل اینمه تشویش و اضطراب تو خودمو نمی دونستم.
چرا بهم نگفتی..چرا نگفتی...چرا......سنگ صبورم..منو لایق ندونستی
همه رفتنی هستیم هیچ کس تو این دنیای فانی نمی مونه..یکی زود می ره یک دیر..بزار یه چیزی رو بهت بگم ..یادته یکسال پیش بهت گفتم که یکی از دوستانم رو از دست دادم..دیشب خیلی یادش بودم...باهاش درد و دل می کردم میدونستم که میشنوه..بهش گفتم حبیبه جان خوب رفتی و مارو تنها گذاشتی..اما خوشبحالت که رفتی..خدا چقدر دوست داشت
که تو خیلی زود پیش خودش برد..رفتی اونجا برا خودت داری صفا میکنی ..ما موندیم و یه عالمه مشکلات..که دنیا هم ما رو مشغول خودش کرده که کمتر یادمون میافته که آخرتی هم هست...تو رفتی چقدر خوب بودی که زود رفتی..سر نماز صبح روی سجاده نمازت..خوشا به حالت...
هر کسی زودتر بره کمتر گناه کرده ما موندیم و با یه کوله بار پر از گناه..به جای توشه آخرت..همه رفتنی هستیم..خوشبحال کسی که کوله بارش پر باشه از رضایت خدا و اعمال نیکه..
خدای مهربونم،خدای خوبم، همه ما هارو ببخش و بد پیش خودت ببر..تا در روز قیامت شرمنده ات نباشیم..خودت به راه راست هدایتمان بفرما و طرفة العینی از ما چشم بر ندار و همه رفتگانمان وخصوصا این مادر بزرگوار مورد رحمت و عنایت خود قرار بده و بر با بانویش حضرت زهرا همنشی بفرما..و با امامانت محشور بگردان..آمین یا رب العالمین
از همه دوستان خوبم برای این مادر از دست رفته التماس دعا و طلب مغفرت می کنم
با یک صلوات ..یاحق
3رجب سالروز شهادت حضرت محمد تقی امام هادی علیه السلام رو بر تمام شیعیان تسلیت عرض می کنم.
احادیثی از امام هادی علیه السلام:
عَن ابی الحَسَنِ الثـّالِثِ علیهِ السلامُ : مَنْ هانَتْ علیهِ نَفْسُـهُ فـَلاتأ مَنْ شَرّهُ
امام هادی علیه السلام فرموده است :کسیکه خویشتن را ناچیز و خوار میابد و در باطن بخود احساس پستی و حقارت دارد از شر او ایمنی نداشته باش.
جوان بر اث عقده حقارت یا احساس حقارت دجار بیماری تکبر میشود،بمردم بی اعتنا میگردد ،تجاوز میکند، به عصیان و طغیان میگراید، اصول اخلاقی و صفات انسانی را نادیده میگیرد و خلاصه جبّار میشود، و بی پروا بهر عمل نا روائی دست میزند.
تحت العقول ،صفحه 483
عَن ابی الحَسَنِ الثـّالِثِ علیهِ السلامُ اِ نَّـهُ قالَِ : اِذا کانَ زمانٌ العدلُ فیهِ اَغْلبُ مِنَ الجَوْرِ فـَحرامٌ اَن یُظـَنَّ بِاَحَدٍ سُوءٌ حَتّی یُعْلـَمَ ذلِکَ مِنْهُ و اِذا کانَ زَمانٌ الجَورُاَغلـَبُ فیهِ مِن العَدلِ فـَلـَیْسَ لِاَحدٍ اَنْ یـَظُنَّ بـِاَحَدٍ خـَیْراً مالـَمْ یـَعْلـَمْ ذلـِکَ مـِْنهُ.
امام هادی علیه السلام فرموده: زمانی که عدل و داد در جامعه، بیش از ظلم و ستم باشد در آن موقع حرام است که آدمی به کسی گمان بد ببرد مگر وقتی که آن بدی از وی معلوم و مشهود گردد، و زمانی که ظلم و بیدادگری برعدل و داد غلبه داشته باشد سزاوار نیست احدی گمان خوب به کسی ببرد مگر وقتی که خوبی از او معلوم شود.
شرح ابن ابی الحدید،جلد 20،گلمه 40،صفحه 298
چه جالب
چه جالب
وقتی یک دختر حرفی نمی زند میلیونها فکر در سرش می گذرد
وقتی یک دختر بحث نمی کند عمیقا مشغول فکر کردن است
وقتی یک دختر با چشمانی پر از سوال به تو نگاه می کند یعنی تو تا چند وقت
دیگر با او خواهی بود
وقتی یک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گوید : خوبم
یعنی اصلا حال خوبی ندارد
وقتی یک دختر به تو خیره میشود شگفت زده شده که به چه دلیل
دروغ می گویی
وقتی یک دختر سرش را روی سینه تو میگذارد آرزو میکند برای همیشه
مال او باشی
وقتی یک دختر هر روز به تو زنگ می زند توجه تو را طلب می کند
وقتی یک دختر هر روز برای تو (اس ام اس) می فرستد یعنی می خواهد تو اقلا یک بار جوابش را بدهی
وقتی یک دختر به تو می گوید دوستت دارم یعنی واقعا دوستت دارد
وقتی یک دختر اعتراف می کند که بدون تو نمی تواند زندگی کن
یعنی تصمیم گرفته که تو تمام آینده اش باشی
وقتی یک دختر می گوید دلش برایت تنگ شده هیچ کس در دنیا بیشتر از او دلتنگ تو نیست
حالا پسرا

وقتی یک پسر حرفی نمی زند حرفی برای گفتن ندارد
وقتی یک پسربحث نمی کند حال و حوصله بحث کردن ندارد
وقتی یک پسربا چشمانی پر از سوال به تو نگاه می کند
یعنی واقعا گیج شده است
وقتی یک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسی تو می گوید : خوبم یعنی واقعا حالش خوبه
وقتی یک پسربه تو خیره میشود دو حالت دارد یا شگفت زده شده است یا عصبانی
وقتی یک پسر سرش را روی پات می ذاره آرزو می کند برای همیشه مال او باشی
وقتی یک پسر هر روز به تو زنگ می زند او با تو مدت زیادی حرف می زند که توجه ات را جلب کند
وقتی یک پسر هر روز برای تو (اس ام اس) می فرستد بدون که برای همه "فوروارد" کرده
وقتی یک پسر به تو می گوید دوستت دارم دفعه اولش نییست و آخرش هم نخواهد بود
وقتی یک پسر اعتراف می کند که بدون تو نمی تواند زندگی کند تصمیم شو گرفته که تو رو اقلا واسه یه هفته داشته باشه
جال بود نه

با سلام ببخشيد فکر کنم اين يه حقيقتی که تو جامعه ما داره هر روز اتفاق ميافته..
اين اتلاف وقت نيست يه زنگ خطر برا اونهايی که دل دختر ها رو می دزدن بعد دلشو ميشکنن...درسته اين در مورد همه صدق نمی کنه اما برا اکثر مردم صدق می کنه ..دلی که شکست شکست هيج موقع هم خوب نميشه يه دردی که تا آخر عمر دل آدمو می سوزونه ..
خوبه که کسی از زير بار کاری که کرده شونه خالی نکنه به خاطر بعضی حرفها که به قول خودش نزده و نگفته خودشو تبريه می کنه :که من هيچ قولی ندارم اما فکر اينشو نمی کنه که اين بد بخت دل داده و وابسته شده
................همه باید به فکر روز قیامت باشیم این یه زنگ خطری برا بیشتر اونهایی که می خونن تا با احساس کسی بازی نکنن.. چون قیامتی هم وجود داره....
عالم صدف است و فاطمه گوهر اوست
گیتی عرض است و فاطمه جوهر اوست
در قدر و شرافتش همین بس که ز خلق
احمد پدر است و مرتضی شوهر اوست
میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها بر دوستان عزیزم مبارک

حضرت صادق علیه السلام فرمود: برای حضرت فاطمه زهرا نزد خداوند نه اسم است
فاطمه، صدیقه، مبارکه،طاهره، زکیه، راضیه، مرضیه، محدثه، و زهراء
پس فرمودند: میدانی تفسیر فاطمه چیست؟
عرض کردم ای آقای من بفرمایید،
فرمودند:از بدی بریده شده ، راوی گوید، پس فرمود:اگر امیرالمومنین علیه السلام او را
تزویج نکرده بود در روی زمین تا روز قیامت از آدم و دیگران کفوی و همسری برای او
نبود.
شاه مردان گر نبودی شوهر خیرالنساء
در جهان مردی نبودی همسر خیرالنساء
مریم و راحیل و بلقیس و صفورا خویش را
می شمارند از کنیزان در خیرالنساء
کرده حوران جنان را از کرم پروردگار
روز و شب از جان و دل فرمان بر خیر النساء
درة البیضاء زهرا بود عذراء بتول
بهترین القاب ذات اطهر خیرالنساء
عاصیان را از جهنم آورد بی شک برون
روز محشر ریشه های چادر خیرالنساء
زآنکه دنیا پیش چشمش قدر و مقداری نداشت
تنهايی
می دانی دیشب در عمق تنهاییم
در سکوت پایان نا پذیر اتاقم دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد
برای دلی که هیچ ظلمی نکرد و هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازارد.
اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد.
برای دلی که می دانست نباید دل ببندد اما بست
آخه چراااااااااااااااا؟
تازه جرات گفتنشم نداشت
دل اگه بهش بگم دوست دارم و اون توجهی نکنه چی>؟
واقعا می مردم وای از دست این غرور لعنتی دل که معشوق بودی
اما گناه او چیست؟
دلی که لحظه ی بی تو بودن را ندید و حالا دیر زمانی است که تنهاست
رفتی؟
خدا پشتو پناهت
فراموش کردی خدا کند فراموش نشوی
شکستی خدا کند نشکنی
تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی
عاشقم کردی کاش خدا می خواست و عاشقم می شدی
خواستم زندگی کنم در را بستند ميخواستم ستايش کنم گفتند خطرناک
است ميخواستم عاشق شوم گفتند گناه است ميخواستم گريه کنم
گفتند بهانه است ميخواستم بخندم گفتند ديوانه است به راستي سخن
گفتم گفتند بيهوده است پس فرياد زدم زندگي را نگه داريد ميخواهم پياده
شوم
شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا رو به همه دوستان تسليت عرض ميکنم

گرنگاهی فاطمه(س) بر آتش دوزخ کند
از نگاهش آتش سوزان گلستان می شود
گر گدایی دست حاجت بر در زهرا(س) برد
آن گدا از دست زهرا(س)سلیمان می شود
آنگاه که دوازدهمین زنگ نیمه شب نواخته میشود در انتظار پایان
شادی هایت مباش و بدان که هیچ دری به روی تو بسته نخواهد
شد زیرا در این قصه خداوند فرشته مهربان توست.
وقتی خدا به تو میگه باشه به تو همون چیزی رو میده که میخوای.وقتی
به تو میگه نه یه چیز بهتر بهت میده و وقتی بهت میگه صبر کن
درتدارک بهترین چیز برای توست.
When God tells you "ok!" he will grant you what you
want,when he tells you "no!" he will grant you some
thing better than what you want and when he tells
you"wait!" he is preparing the best thing for you
one night a man had a dream . he dreamed that he was
walking along the beach with lord . across the sky flashed
his life befor him . for each one he noticed that many
times of his life when he was saddest or there was such a
bad days for him there was only one sets prints in the
sand . its really bothered for him and he asked to the
lord . lord! You say that many times in my life when I am
saddest or have a problem you are with me but I noticed
that when I needed you most , you would leave me. Lord
replied: my precious, my precious . I love you and I
would never leave you . when you see only one sets prints
in the sand that is when I carried you.
یک شب مردی در خواب میبیند که با خداوند در ساحل دریا قدم میزند.
وقتی دقت میکند درمی یابد که در سخت ترین لحظات زندگی اش به جای
دو ردپا تنها یک ردپا بر روی ماسه ها وجود داشت. با ناراحتی رو به
خدا میکند و میگوید: خدایا! تو به من قول داده بودی که در سخت ترین
لحظات زندگی همراهم باشی ولی من متوجه شدم که هروقت به شدت به
کمکت نیاز داشتم تو مرا تنها رها کردی. خداوند پاسخ داد: عزیز من!
عزیز من! من تو را خیلی دوست دارم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت.
در سخت ترین ساعات زندگی این من بودم که تو را بغل میکردم و با
خود میبردم و آن ردپاها نیز برای من بود.
اسب عشقم را دگر زين كرده ام
دشت دل را من ز باران اميد
با لطافت جمله پرچين كرده ام
خانه چشم اميد خسته را
با قدومش عطرآگين كرده ام
لحظه سبز حضورش را ز شوق
در خيالم خوب و رنگين كرده ام
انتظارم را به كف بگرفته ام
اشتياقم را چو آيين كرده ام
چون ز ره آيد نگار نازنين
راه جانم را چه گلچين كرده ام
مي رسد تا من رها گردم ز غم
كام دل زين مژده شيرين كرده ام
خدایا من در کلبهً فقیرانه خود چیزی دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری
من چون توئی دارم و
تو چون خود نداری
اول از همه فرا رسيدن اربعين حسينی رو به همه دوستان تسليت می گم....آقا رضا من به شما يه معذرت خواهی بدهکارم شرمنده من بعدا متوجه شدم که منظورتون چی بود من تو ياداشتم اشتباه کرده بودم بازم معذرت می خوام حالا تصحيحش کردم
سال نو بر همه دوستان مبارک اميدوارم سال خوب و پر باری داشته بايشد هنگام تحويل سال ما رو هم دعا کنيد..
اشک شمع را دیدم واز غربتش گریه ام گرفت
شر شر چشمان اورا دیدمو وماتم گرفت
گر شمعی بی جان کند گریه ز هجران و فراق
این گل یاس از فراقت مرگ را پیشه کند
من شنیده بوده ام چون گریه شمع از فراق گل بود
من ندیدم جسم بی جان گریه و زاری کند
در تب عشق عزیزش ذره ذره چون بسوزد جان دهد
عشق را معنا کند با اشک های جانگداز
دور او پروانه پر پر می زند جان میدهد
از برای گریه های شمع دلم آتش گرفت
من خجل گشتم ز پیش این شمع بیجان ومست
این گل یاس کبود گرچه مثل شمع سودا میکند
گریه ها از دوری فرزند زهرا(س) می کند
از غم غربت وتنهای تو عقل را مجنون می کند
تقدیم به مولایم صاحب الزمان عج الله تعالی فرجه
آقای رضا سرگردان در مصرع دوم شعری که بنده در متن قبلی آوردم اشتباهی رخ نداده يا طنزی در کار نبوده من نمی دونم شما چه ديدی به ولايت داريد؟؟ ولی بنده معتقدم که کسی که اعتقادی به ولايت حضرت علی عليها سلام و فرزندان ايشان نداشته باشد شيعه نيست .. ونماز همچین کسی مقبول درگاه خداوند نيست.. آيه ولايت در قرآن يا حديث کسا و حديث ثقلين صحه بر اين مورد دارد...من قصد توهين به شما يا کسی ديگر رو را نداشتم و ندارم .فقط خواستم دليل شعری را که اوردم خدمتتون عرض کرده باشم ..به دل نگيريد.....التماس دعا از دوستان عزيز
نمازبی ولای او عبادتيست بی وضو
به منکرعلی(ع)بگو نماز خود قضا کند
عاشقان عيدتان مبارک
تلاش
شب تاری است ولی نور چراغی از دور
آتش شوق دلم را به هياهو ونشاط می کشاند
بر کوه
روی آن کوه که من می بينم لوحی است
خواندنش در دل اين تاريکی دشوار است
من ولی می بينم که نوشته است تلاش
تا زمانی که نفس در تن وخون در رگ توست
يا قلم يا هنر و دست و زبان
در جهانی که فقط نام وعمل از تو بماند در جای
از دلت پاک نکن
نا اميدی را در خواب بميران وبکوش
سعی در بيداری احساسات کن
ناتوانی و شکست وغم را
بگذاران از سر و در دل هر بار
با خودت باز بگو
که تلاش بايد کرد
تلاش
بيشتر ما آدما وقتی که از کسی بی وفايی می بينيم. يا از کسی ناراحت ميشيم يا به مشکلی بر می خوريم .ميگيم دنيا وفا نداره ..ای روزگار ..... در حالی که دنيا يا روزگار هيچ تقصيری نداره بلکه ما خود آدما هستيم که اين بی وفايی رو ايجادش می کنيم ...دنيا بی وفا نيست ..آدمهاش بی معرفت و بی وفان...همين
می نویسم از عشق
قلم از غصه به خود می شکند
می نویسم به رگ برگ خزان
خسته ام زین همه بیداد بدان
و صدا می آید
هو هو ....
اینچنین زوزه ی فرسوده زکیست ؟؟
چه کس از لای درخت
لنگ لنگان به صدا می آید
می وزد باد خنک
کند آرام به گوشم ناله :
به چه سان عمر گذشت ؟؟
به کدامین گنه نا فرجام
یا کدامین غلط نا کرده
آدمی حکم هبوط از پدر جان بگرفت ؟؟
صد فسوس از دل من
من که از مادر هستی زادم
به امید عبثی
پا به دنیای بدان بنهادم
حیف از آن عشق که دادار جهان
به کف مردم بی دل بنهاد
ای دریغ از همه نعمتهایی
که به آسایش انسان بگمارد
لعنت خالق عالم به تو باد
ای تو انسان نمک نشناخته
ای که هر رحمت ایزد یافته
به هوا و هوسی
ضایع کرده
به کنار انداخته
آه ... اما چه کند این دل من
این دل ساکت و عاشق
دل بی طاقت من
به که گوید که توانش به سر آمد
آه
جانش به لب آمد
به که گوید دل من
این دل خسته و تنها
دل بی یاور من
می نویسم از عشق
قلم از غصه به خود می شکند
تو اين دوره زمونه عشق دروغه دروغ
در روزگار من،
انسانيت را به سکه اي،
شرافت را به لقمه اي،
صداقت را به کمترين بهره اي مي فروشند؛
حقيقت گم شده واقعي اين دوران،
و محبت بي ارزش ترين گل اين روزگار
زينهار ! و مبادا و مبادا که کيميايي عشق بر آنان که خوش ترکيب ترين پيکره ها را با قيراطي زر يا سخناني بس دروغين در اختيار دارند، موثر افتد.
آري! از بد عهدي ايام گه گاهي دلم مي گيرد،
اما به همگان دلخوشم در دراز کردن دست ياري بسوي آنان،
همه همراه مي شوند در سخن ، اما تنها مي مانم در نياز؛
نمي دانم با اين همرهان سست عناصر و بي بنياد چگونه بايد بود؛
من با خرده دانشي ، اندک قدرتي و ناچيز ثروتي،
ياراي مقابله با اين ناملايمات، ناروايي ها و نا جوانمرديها را ندارم ؛
خدايا در اين ميان تنهايم ، تنهاي،
تنهاي،
تنها؛
پيدا كردن محل يك شخص در كتاب آدرس آسان است ولي جايي در قلب ديگري باز كردن مشكل.
قضاوت در مورد اشتباه ديگران آسان است ولي تشخيص اشتباهات خودمان مشكل.
صحبت كردن بدون فكر آسان است ولي نگاه داشتن زبان مشكل.
ضربه زدن به كسيكه ما را دوست دارد آسان است ولي التيام جراحت مشكل است.
بخشش به ديگران آسان است ولي درخواست بخشش از ديگران مشكل است.
قانون گذاشتن آسان است ولي پيروي از آن مشكل است.
رويا ديدن در هر شب ساده است ولي جنگ با يك رويا مشكل است.
نمايش پيروزي آسان است ولي قبول شكست با وقار تمام مشكل است.
لذت بردن از ماه كامل آسان است ولي ديدن پشت آن مشكل.
برخورد به سنگ آسان است ولي بلند شدن مجدد مشكل.
هر روز لذت در زندگي آسان است ولي كسب ارزش واقعي آن مشكل.
دعا و عبادت هر شب آسان است ولي جستجوي و يافتن خدا در موارد كوچك (در هر مورد) مشكل.
قول چيزي به كسي آسان است ولي انجام آن مشكل.
گفتن اينكه ما عاشقيم راحت است ولي نشان دادن آن مشكل.
انتقاد از ديگران آسان است ولي اثبات آن مشكل. (ولي ارائه راه حل مشکل)
اشتباه كردن مشكل است ولي درس گرفتن از آن مشكل.
گريه براي يك عشق از دست رفته آسان است ولي مراقب از دست رفتن آن بودن مشكل.
فكر در مورد پيشرفت آسان است ولي عملي كردن آن مشكل.
خواندن اين متن آسان است ولي پيروي از آن مشكل.
حفظ دوستي با كلمات آسان است ولي حفظ به مفهوم واقعي آن مشكل.
ای کاش او بيايد با صد بغل گل ياس
در سينه ها برويد گلهای ياس احساس
زندگی ...
|
|
زندگی رسم خوشايندی است . …
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چيزی نيست ، که لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که می چيند.
زندگی نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .
زندگی، تجربه شب پره در تاريکی است .
زندگی حس غريبی است که يک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پيچد .
زندگی ديدن يک باغچه از شيشه مسدود هواپيما است .
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهايی ماه
فکر بوييدن گل در کره ای ديگر
زندگی شستن يک بشقاب است.
زندگی يافتن سکه دهشاهی در جوی خيابان است .
زندگی مجذور آينه است .
زندگی گل به توان ابديت،
زندگی ضرب زمين در ضربان دل ما ،
زندگی هندسه ساده و يکسان نفسهاست.
|
|
هرکجا هستم، باشم
آسمان مال من است
پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است .
چه اهميت دارد
گاه اگر می رويند
قارچ های غربت؟
من نمی دانم
که چرا می گويند: اسب حيوان نجيبی است ، کبوتر زيباست
و چرا در قفس هيچکسی کرکس نيست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
|
|
چشم ها را بايد شست جور ديگر بايد ديد
واژه ها را بايد شست
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد ...
امروز صبح تو کلاس زبان انگلیسی نشسته بودیم و منتظر زنگ زدن ساعت میدون بودیم...اما هر چی منتظر شدیم خبری نشد ...سرم رو از پنجره کلاس بیرون آوردم دیدم ساعت خرابه و عقربه ساعت 10 رو نشون میده...خیلی ناراحت شدم..رو کردم به بچه ها ،گفتم بچه ها منتظر زنگ نباشین ساعت خرابه..همه از ناراحتی آهی کشیدن ،یکی گفت چه بد شد ..هر یه ربع ساعت زنگ میزد و ما از ساعت کلاس اطلاع پیدا میکردیم.. ...
منم گفتم حالا..من هر روز ساعتم رو با ساعت میدون.. میزون میکردم....یکی از بچه ها گفت: بچه ها ناراحت نباشین موقع که کلاس تموم شد میرم بهشون اطلاع میدم که ساعت خرابه، انگاری خبر ندارن..همه زدن زیر خنده.....هر کسی از خوشحالی یه چیزی میگفت که دراین موقع استاد وارد کلاس شد.....
|
وصف علی (ع)
حرمت اهل عبادت کيميای جان علی(ع) است برنوای دل اگر جاری شود ايمان علی(ع) است
ارزش جان کم بود تا در رهش قربان شود دور او جانها بسوزد عاقبت حانها علی(ع) است
اعتبار نام قر؟آن از ولای حيدر است در حقيقت آن کتاب است کاتب قرآن علی(ع) است
بعد از احمد افتخار ارض و اسماء روی اوست مهر تائيد همه در عالم امکان علی (ع) است
هر کسی چون انتظار راه مهدی می کشد دست به دامانش شود وصل همه هجران علی(ع) است
گر چه مولانا چون عرفان را حقيقت ديده بود من حقيقت را بديدم در جهان عرفان علی(ع) است
دين اسلام فاخر است از نام عالم تاب او رکن دين شايد نماز است منبع ارکان علی(ع) است
وقت هر مشکل بجويم ياری از نام علی(ع) چون در اين دنيا اميد آخر فرزان علی(ع) است
شعری از پسر خاله عزيزم محمدرضا(فرزان)
امروز صبح داشتم از يکی از خيابونهای شهر ميگذشتم..همين طور که سوار ماشين بودم چشمم به تابلويی سر کوچهای خورد..نوشته بود کوچه محبت..چند متر که بالا تر رفتم باز تابلويه ديگه ای بود که نوشته بود کوچه سخاوت.. اين دو تا تابلو و در واقع اين دو کلمه منو خيلی به فکر انداخت.....
اين چند روز هم که برخی مشکلات واقعا اذيتم ميکنه..اين دوتا کلمه موجب شد که من پی به وجود همين مشکلات ببرم.اگه محبت واقعی باشه..اگه سخاوت باشه..اگه گذشت که مهم ترين ..حسنی که ميتونه هر کسی به وفور داشته باشه..وجود داشت به خدا مشکلات حل ميشه....کاش هممون گذشت .محبت و سخاوت رو که خدا تو وجودمون به وديعه گذاشته رو به کار بگيريم..نه اينکه انقدر راکد باشه که پوسيده بشه..و از بين بره ....کاش مهمتر از همه جرات اين رو داشتيم که به ديگران محبت کنيم.کاش جرات اين رو داشتيم که از خودمون بگذريم ودست ديگری رو بگيريم..کاش جرات اين رو داشتيم که اونقدر سخاوت به خرج بديم ..که زندگيه ديگری برامون مهم باشه..کاش ميشد به خاطر يک نيازمندی که بهمون واقعا نياز داره کمک کنيم..نياز همش پول نيست ..به نظر من مهمترين نياز هر کسی به محبت..سخاوت ..وگذشت ديگران هست..اما حيف..حيف..که امروزه همه به فکر زندگی خودشون هستند..و همش به فکر اين هستند که خودشون به آرامش برسند..کمتر کسی پيدا ميشه که آرامش خودش رو در آرامش ديگران ببينه.... کاش ما هم کمی گذشت داشتيم..و اينقدر خودخواه نبوديم..ای کاش..ای کاش...
گفتي كه لايق نباشم يه وقت بگم ياس مني
گفتي جسارت نكنم بهت بگم مال مني
خواستي بگي ديوونتم اما دلت باز نيومد
بازم گذشتي از دلت از لبت آواز نيومد
ديشب سراغت اومدم ديدم قناريت مي خونه
قصه قلب زخميشو تموم دنيا مي دونه
يه چيزي هي مي خوام بگم اما نمي دونم چيه
تو راه عشق و عاشقي حرف حسابمون چيه؟؟
گفتي خداي عشقمي اول كار، يادت مي ياد؟
نه، جا نخور لبت نگفت، حتي دلت صدا نداد
هنوز نمي دونم تو شعر، چطوري معنات بكنم
حتي نمي دونم چطور، با اسم تورو صدات كنم
گوش مي كني چيزي بگم؟ بگو دل تو با منه؟
اصلا بگو تا بدونم مريم بره يا بمونه ؟
شايد فقط از راه دور خدا خدا خدا مي گي!
وقتي دلت پيشِ اونه چطور واسم دعا مي گي؟
حسادتم خنده داره؟ باشه بخند تا بدوني
خنده هاتم ديدنيه گفتم اين ُ تا بموني
نازنين ِ مريم گفتنت، واسم شده خواب و خيال
تبسم وصال تو شده يه اميد محــــال
چطور نديده عاشقي؟ مثل يه باغبون شدي!؟
به گل مي گه زودتر بيا تا بدونم چه رنگ شدي
هنوز نديده عاشقه ؟ عجيبه! اي دل واسه من
مي خواد كه باور بكنه اين گلِ باغِ نسترن
حتي صداي خَستشُ از دل زخمي نشنيده
تو پرده ي غربت گل بغض چشاشُ نديده
ولي قشنگه واسه اون وقتي يه صبحي وا بشه
باغبونْ ببينه و عروس روياها بشه
سر بزاره رو دامنش قصه ي دل وا بكنه
براي باغبون دل، خودش رو ليلا بكنه
حالا كلام آخرم مونده تو بغض خستگي
مونده برات بازم بگم، نكنه ديگه هيچي نگي
شايد بخواي مثل همون باغبونه واسم باشي
هر صبح و شب منتظر طلوع ديگرم باشي
اما اگه غنچه ي تو هرگز لبي وا نكنه
غنچه ي دل خسته ي تو، تو ي دلت جا نكنه
اصلا شايد وقتي ديديش نخواستي همدمت باشه
شبهاي تنهايي و غم نخواستي مرهمت باشه
شايد دل مهربونت با هر كسي جور نباشه
شايد بخواي آرزوهات اينقدر ازت دور نباشه
گفتي كه ارزش دلت واسه دلم موندنيه
اگه فراموشم كني گريه ي دل ديدنيه
حالا ديگه آخرشه، آخر شعر و غزلم
تمام خوبيش مال تو هر چي بدِ مال خودم

تو از کدوم قصه ای که خواستنت عادته. نبودنت فاجعه. بودنت امنيته.تو از کدوم سرزمين. تو از کدوم هوايی. که از قبيله من . يه آسمون جدايی. اهل هر جا که باشی. قاصد شکفتنی.توی بهت و دغدغه. ناجی قلب منی. پاکی آبی يا ابر. نه خدا يا شبنمی. قد آغوش منی. نه زيادی نه کمی. منو با خودت ببر. ای تو تکيه گاه من. خوب مثل تن تو . با تو همسفر شدن. منو با خودت ببر. من به رفتن قانعم.خواستنی هر چی که هست. تو بخوای من قانعم. ای بوی تو گرفته تن پوش کهنه من.چه خوبه با تو رفتن. رفتن. هميشه رفتن. چه خوبه مثل سايه. همسفر تو بودن. همقدم جاده ها. تن به سفر سپردن.چی ميشد شعر سفر. بيت آخری نداشت.عمر کوچ منو تو. دم واپسين نداشت. آخر شعر سفر. آخر عمر منه.لحظه مردن من. لحظه رسيدنه.منو با خودت ببر. ای تو تکيه گاه من. خوبه مثل تن تو. با تو همسفر شدن. منو با خودت ببر. من به رفتن قانعم. خواستنی هر چی که هست. تو بخوای من قانعم. منو با خودت ببر. منو با خودت ببر.....
زندگی
زندگی يعنی غروب تيره رنگ
زندگی يعنی يکی صبح قشنگ
زندگی یعنی سروری بی دروغ
زندگی يعنی همين يک لحظه پيش
زندگی يعنی عوالم های خويش
زندگی يعنی بلوغ يک نگاه
زندگی يعنی تميشای پگاه
زندگی يعنی حريم سبز يار
درد..آری درد سخت انتظار
زندگی مرگ است مرگ لحظه ها
عين يک پرواز با پروانه ها
زندگی يعنی شقايق های مست
زندگی يعنی همان روز الست
زندگی آينه های روبروست
زندگی يعنی چراغ بر فراز
زندگی يعنی سری بر روی دار
زندگی يعنی تصاوير سريع
زندگی يعنی تدابيری بديع
زندگی يعنی هياهو
زندگی يعنی غريق
زندگی يعنی گلی در پنجره
زندگی يعنی شبی پر خاطره
دوستان عزيز من تا مدتی نيستم ..اما دوست دارم بهم سر بزنيد و نظر بديد..ممنون از همتون..
ياس کبود علی(ع)
شهادت حضرت فاطمه زهرا( علیهاسلام ) را به همه دوستانم تسلیت عرض می کنم.. معنی "فاطمه"علیهاسلام در احادیث متعدده وبلکه متواتره ای در کتب سنی وشیعه نقل شده است که در فلسفه این نامگذاری،پیامبر اکرم صل الله علیه واله وائمه اطهار علیها سلام فرموده اند: "فاطمه را از این جهت "فاطمه"نامیده اند که دوستان و ذریه اش را از آتش جهنم نگاه می دارد. زیرا "فاطمه" مفرد مونث اسم فاعل از "فطم" که به معنی"قطع کننده"و"جدا کننده"و"نگهدارنده"است،میباشد. شاید این عمل حضرت فاطمه زهرا علیهاسلام در خصوص محبینش برای رفع عوارض گناهان آنها باشد و شفاعت محسوب شود ولی در خصوص ذریه اش ممکن است برای اتصال آنها به حضرت زهرا علیهاسلام از نظر جسمان هم باشد،زیرا وجود جسمانی حضرت فاطمه علیهاسلام از میوه بهشتی خلق شده است وذریه او هم از وجود آن حضرت خلق شده اند که در این صورت، طبعا این نگهداری ومنقطع بودن آنها ازجهنم به خاطر وجود حضرت فاطمه زهرا علیه سلام،تکوینی است وشاید بتوان نام آن را "شفاعت تکوینی" هم گذاشت. عالم صدف است وفاطمه گوهر اوست گیتی عرض است وفاطمه جوهر اوست در قدر و شرافتش همین بس که زخلق احمد پدر است و مرتضی شوهر اوست |
من آن ؛ياس کبودم؛
ودلم می خواهد از عطر گيسوانم تو را مست کنم
وبا زيبائی ام چشمانت را خيره نمايم
ولی به ياد داشته باش
مرا تنها در آن عطر و زيبايی نبينی
آنچه که هستم نگاه کن
واگر آنرا زيبا و معطر يافتی. از عشق سيرابم کن
مرا اين گونه بخواه

ايام فاطميه رو به همه دوستانم تسلیت عرض می کنم واز همتون التماس دعا دارم.بخصوص اگه در مراسم عزاداری شرکت می کنيد

سلام...عزیزتر از جانم
اومدم به دیدنت..اولین بار بود که از نزدیک می دیدمت..اما هیچ موقع اون شرم نگاهات یادم نمیره..چقدر خجالت می کشدی فکر نمی کردم اینطوری باشی..چون من از تو خجالتی تر بودم اما تا منو دیدی عرق کردی..یادته..اولین نگاهت........
چقدر مهربون بودی.چقدر با محبت..وبا صفا وبی ریا....میدونی که چقدر دوستت دارم..ومی دونم چقدر دوستم داری ..حتی می دونم حاضری جونتو فدای من کنی..قربون محبت هات برم که دل مهربون وبا محبتی داری..که دلت نیومد دل منو بشکنی..چون می دونستی که چقدر دلم می خواد برم زیارت با اینکه مادرت مریض بود باز منو بردی زیارت..الهی من فدای دل مهربونت بشم..
اما عزیز دلم اینو بدون دلم روشنه یه روز میای دنبالم..با دستهای گرم ومهربونت دستهای منو م گیری و...
میای می دونم که میای چون شفاتو از حضرت زینب خواستم..حضرت زینب هیچ کس رو دست خالی رد نکرده که منو هم دست خالی رد کنه اینو مطمئن هستم...
راستی...می دونی موقع برگشتن..همون ترانه ای که تو به عشق من گوش می کردی ...تو اتوبوس باز کرده بودن وقتی شنیدمش نمی دونی چقدر گریه کردم چون منو یاد تو میانداخت..یه روز میای پیشم میای.............
التماس دعا دارم از همه دوستانم 

تو نديدی...
غرق تماشای تو بودم اما تو ندیدی..
مهتابتر از ماه شدم اما تو ندیدی..
رفتم همه جا ،ترا دیدم و اما تو ندیدی..
گشتم همه جا در پی تو اما تو ندیدی..
چشمان سیاهم پر اشک است ببین تو..
دستان سپیدم پر لرز است بیین تو...
لغزید نگاهم پی تو اما تو ندیدی..
چرخید نگاهم سوی تو اما تو ندیدی..
در داخل این حلقه چه چرخید و چه لغزید..
از حلقه برون شد دری از چشم سیاهم..
اما تو ندیدی تو ندیدی تو ندیدی....
آخر شدم از عشق تو من یاس کبودی
اما تو ندیدی تو ندیدی تو ندیدی.......
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نا بینائی .....اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت ...رو شن وزلال ..........در عشق رقیب منفور است . در دوست داشتن است که "هواداران کویش راچو جان خویشتن دارند "..... حسد شاخه عشق است چرا که عشق معشوق را طعمه خویش میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود . با هر دو دشمنی میورزد و معشوق نیز منفور میگردد .ولی دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است .یک ابدیت بی مرز است و از جنس این عالم نیست
.....
توصیف...
اول بار که شنیدم باورم نشد
دوم بار که شنیدم باورم نشد
سوم بار که گفتی پریشانم کردی!
آری از عشق ازاین جام جوشان نایاب از این اول وآخرهستی
از این لطف الهی گفتی، گفتی که یافتنی است، دیدنی است،حس کردنی است
وچشیدنی است و بخشیدنی است.ومن برای چندمین بار در عین پریشانی باورم نشد.
خندیدم و تو همچنان توصیفش کردی گفتی از قلب استو به گرمی آفتاب و به نرمی نسیم،
به زلالی آب و به آبی آسمان و گفتی که به ویرانگری موج و به آرامی کویر درغروب و باز گفتی
و گفتی و من ماندم که چه بگویم...

هنوزم در پی اونم که میشه عاشقش باشم
مثل دریای من باشه،منم چون قایقش باشه
هنوزم در پی اونم که که عمری مرهمم باشه
شریک خنده و شادی ،رفیق ماتمم باشه
هنوزم در پی اونم که عشقش سادگی باشه
ندای پراز مهرش پناه خستگیم باشه
می گن جوینده یابنده است، ولی پاهای تو خسته است
من از داغ همین پایم که تا وقتی که جان دارم
هنوزم در پی اونم که اشکامو روی گونم،
با اون دستهای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم، نکن گریه منم اینجام، بزار دستها تو، تو ی دستهام ..
تو احساس منو می خوایی منم ای وای تو رو می خوامی
خدایا عشق من پاکه، درسته عشقی از خاکه،
منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دلچاکه
با اون دستهای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم
بگه جونم، نکن گریه منم اینجام، بزار دستها تو، تو دستهام .. تو احساس منو می خوایی منم ای وای تو رو می خوامی

......عشق خاطره ايست که زمان را توان نابودی آن نيست .نوايی است روح پرور شاد و خوش آهنگ .نوايی که ترنم آن به گوش نميرسد ........

اما عشق بايد صادقانه باشه و صميمی ..و تا آخرش بايد باشه..نه اينکه يه روز عاشق اين فردا عاشق يکی ديگه..به قول مريم حيدر زاده
کاش در دهکده عشق فراوانی بود / توی بازار صداقت کمی ارزانی بود /کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کرديم مختصر بود ولی ساده وپنهانی بود/کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب/ روی شفاف ترين خاطره مهمانی بود/کاش دريا کمی از درد خودش کم می کرد /قرض می داد به ما هر چه پريشانی بود /کاش به تشنگی پونه که پاسخ داديم/رنگ رفتار منو لحن تو انسانی بود/مثل حافظ که پر از معجزه و الهام است/کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود/چقدر شعر نوشتيم برای باران/ غافل از آن دل ديوانه که بارانی بود/کاش سهراب نیمی رفت به اين زودی ها /دل پر از صحبت اين شاعر کاشانی بود/کاش دلها پر افسانه نيما ميشد/وبه يادش همه شب ماه چراغانی بود/کاش اسم همه دخترکان اينجا/ نام گلهای پر از شبنم ايرانی بود/
کاش چشمهای پر از پرسش مردم کمتر غرق اين زندکی سنگی و سيمانی بود/ کاش دنيای دل ما شبی از اين شبها/ غرق هر جيز که ميخواهی ومی دانی بود/دل اگر رفت کمی کاش دعايی بکنيم /راز اين شعر همين مصرع پايانی بود...
اگه عشقها واقعی باشه دوستها با هم صداقت هم دارن ..وگرنه عشقی که دروغ باشه.. عشق نيست ..هوسه..........
دوست دارم دوستهای گلم که اين متن رو می خونن .هر چی در باره عشق می دونن و دوست دارن همه بدونن .نظر بدن تا من هم بزارم تو متن هام .و در اصل می خوام در اين مورد بحث بکنيمو دوست دارم شما هم شرکت کنيد... منتظر هستم........
زندگی
زندگی، یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی، یعنی لطافت
زندگی، یعنی گم شدن در نرمی عشق
زندگی، یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
رفتن وآخر رسیدن، بر در آبادی عشق
می توان هر لحظه و هر جا، عاشق و دل داده بودن
پر غرور چون آبشاران، بودن ، اما ساده بودن
می شود اندوه شب را، از نگاه صبح فهمید
یا به دقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید
می توان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود
زایش آینده را در هر خزانی دید و آسود
می توان هر لحظه و هر جا عاشق و دل داده بودن
******
زندگی زیباست، عشق رویاست، محبت تنهاست
سال نو بر همگان مبارک

بهار
هنوز نيامدهای اما باد صبا خبر آمدنت را داده وبوی گل ياس را برايمان تحفه آورده .هر صبح که از خواب بيدار می شوم آمدنت را احساس می کنم هر روز نزديکتر می شوی.
آری می آيی و روز های جديد را با خود می آوری اما ای کاش....
ای کاش که می آيی با خبر های خوش بيايی وسال خوبی را برايمان به ارمغان بياوری.آری بهار...
ای بهار زندگی که اميدی بر هر نا اميدی .چرا که اميد را به بهار تشبيه می کنند. ای بهار که می آيی اميد را برايمان هديه بيار برای من.. و برای تمام دوستانم.......... وسالی پر از نشاط وشادی
بهار آمد و بوی گل ياس
بهار آمد و بوی مهربانی
بهار آمد و بوی محبت
بهار آمد وبوی صفا و صميميت
بهار آمد و زندگی دوباره
بهار آمد و بوی دوستی
اميدوارم سال خوب وپر باری برای تمام دوستانم باشد....
با تو بگويم يا از تو.......
با توگفتم اما ندانستم همدردمی. پس از تو می گوييم .. از تو هميشه همرازم.
می دانم محبت را می گويی.چقدر بدست آوردنش سخت است در اين زمانه. بگذار از نا مهربانی و بی محبتی با تو بگويم که خيلی ديده ای..
اما نه دوست دارم از محبت بگويم از اين رحمت الهی که در هر سينه ای هست اما با کم و زيادش در يکی کم است و در ديگری زياد اما هست. محبت را حتی در سنگين ترين قلب هم می توان يافت اما افسوس......
افسوس که نمی دانم چرا آنرا دريغ مي کنند. حتی کسانی که اين نعمت الهی را به فراوانی در دل دارند.
زندگی چه زيبا می شود اگر بهم محبت کنيم واين وديعه الهی را که خدا داده به همه نثار کرد.
در اين چند مدت من محبت را شناختم با داشتن دوستان خوبم .واحساس کردم و اميدوارانه به آينده می نگرم.چرا که خدا منبع ومعدن محبت است و آنرا در هر دلی جا داده. و خدا چقدر مهربان است.مهربانتر از آنی که می شناسی ومی دانی..پس خدا که مرا آفريده آينده ای را هم برايم آفريده که بايد منتظر آن شد فقط صبر می خواهد وصبر...
اما نه اينکه دست رو ی دست بگذاريم ...... بايد خود نيز تلاش کنيم وکوشش....
با داشتن چنين دوستان با محبتی احساس آرامش بيشتری می کنم چرا که مرا به آينده اميدوارم مي کنند.
هر روز با پيامهای زيبايشان مرا خوشحال می کنند و به من نشان دادند که هنوز محبت نمرده است هنوز زنده است و نفس می کشد گر چه در بعضی دلها کم شعله شده است...

سلام دوستان اميدوارم حال همتو ن خوبه خوب باشه ممنون از تمام دوستانی که به وبلاگم سر می زنن ومنو خوشحال مي کنن.علي الخصوص داداشهای گلم محسن .ايمان. اميد منتظر خانداداش وداداش کوروش ودوستان خوبم سعيد ـروژينا ـشیوا وصدف جونم ـميفروش ـ علامه سياوش ـ. معین.....ودوستان جديدی که به وبلاگ من سر ميزنن.خلاصه از همشون تشکر ميکنم.
راستش بيشتر دوستان در مورد وبلاگم انتقاد کردن که غمگين مينويسم.راسيتش من هر چی تو وبلاگم نوشتم تمامش از درونم جوشيده. اما به قول داداش ايمان بايد به زندگی مثبت نگريست واينو دونست که ما نمايندگان خداييم....
اينجا جا داره از داداش ايمان تشکر کنم که منو در اين مورد خيلی کمک کرده. از اين به بعد سعی ميکنم وبلاگم رو شادتر بنويسم.. از همتو ن متشکرم .
زندگی زيباست ای زيبا پسند
زنده انديشان به زيبايی رسند
آنچنان زيباست اين بی باز گشت
کز برايش می توان از جان گذشت
قربون همه تون برم


پنج شنبه عصر که داشتم از دانشگاه می اومدم..تو خودم بودم...
سرم که مثل هميشه پايين بود و تو فکر بودم.يه هو چشمم به چند تا سنک که رو زمين بود افتاد .بی اختيار يکی از سنگها رو با پام شوت کردم.بعد اين ور اون ور رو نگاه کردم ديدم کوچه خلوته.رفتم سراغ همون سنگ با پام هی شوتش زدم.هی شوتش زدم مثل بچه کوچيکا که وقتی مامان باباش چيزی رو که می خواسته براش نخريدن از عصبانيت به سنگ شوت می زنه.منم داشتم دق و دليم و رو سنگ خالی می کردم.
همين طور تو خودم بودم و داشتم به گذشتم و حال و آينده نا معلومی که در انتظارم هست فکر می کردم.به دوستام . به بی وفايشون...همه غمهام جمع شده بود تو سينه ام.بغض گلوم رو گرفته بود.عوضش دق و دليم و با شوت زدن سنگ خالی می کردم. گرچه خالی نمی شد اما...
خلاصه تو فکر بودم و هی سنگ رو با پام می زدم. تا اينکه رسيدم دم در خونمون. گفتم تا اينجا آوردمت اما ديگه خونه نمی تونم ببرمت.
يه نگاهی به سنگ انداختم.. خوب نگاش کردم..
گفتم تو هم با ديگران فرقی نداری تو هم سنگی اونا هم دلشون از سنگه...
اما يه فرقی که تو با اونای ديگه داری اينه که تو سر ميشکونی اما اونا دل می شکونن
اما يه حسنی که تو داری اينه که سری که تو شکوندی رو ميشه مرحم گذاشت ..و بعد يه مدت خوب ميشه مثل اولش.
اما دلی که اونا می شکونن لطيف و نازکتره با هيچ مرحمی نميشه خوبش کرد.
دلی که شکست ديگه شکسته........
ودل شکسته تا گور باهات همراهه.
دلم يه هو آتيش گرفت يه شوت محکم ديگه به سنگ زدم و گفتم برو که آخرش تو هم سنگی..
بدم مياد از هرچی سنگه
محرم رازيم الله . بنده نوازيم الله
اُلدی اليمد پرپر غنچه نازيم الله
سود امر بالام قان باتيب ياراليدی
سن قبول ات .فاطمنين ماراليدی
الله الله الله الله
محرم رازيم الله . بنده نوازيم الله
اُلدی اليمد پرپر غنچه نازيم الله
سود امر بالام قان باتيب ياراليدی
سن قبول ات .فاطمنين ماراليدی
الله الله الله الله
اُلدی به نازدان اسوه ونشان
قانلی اورکلی سپدیم. قانینی آسمان
قانی بوغازدان آخدی
گوزلری عرش باخدی
یعنی یوخ التماسیم دشمن بی امان
ایشدی اورز قانین
باخدی نهر علقم
چالدی ال ایاخ
سالدی ربابی ماتم
محرم رازيم الله . بنده نوازيم الله
اُلدی اليمد پرپر غنچه نازيم الله
سود امر بالام قان باتيب ياراليدی
سن قبول ات .فاطمنين ماراليدی
الله الله الله الله
دوشدی بالام فشار
اُلدی بغازی یار
بو یارالی شهدیم
تحفه دی بزم یار
ایلدی شیر خواره سینمی گاهوار
یات ددیم ای عزیزیم آش گوزوی دوباره
یومدی گوزلرین
سینسی داغلی اصغریم
گدی جنت اللری باغلی اصغریم
الله الله الله الله
حرمل گلدی جنگ
قلبی دولاندی سنگ
گویدی مقابلیند
گولدی بالام خدنگ
باخدی من دوباره
گولدی بروزگار
یعنی عاشق باش ایمز
ذلت و عار وننگ
قوزادی بالام پرچم آل هاشمی
اکبریم کیمین اصغریم اوجاد باشیم
اکبریم کیمین اصغریم اوجاد باشیم
محرم رازيم الله . بنده نوازيم الله
اُلدی اليمد پرپر غنچه نازيم الله
سود امر بالام قان باتيب ياراليدی
سن قبول ات .فاطمنين ماراليدی
الله الله الله الله
فارسی متن بالا رو برای دوستان فارسی زبانم مينويسم:
اين يک شعر ترکی هست که از زبان امام حسين (ع) و حضرت علی اصغر طفل شش ماهه بيان شده:
محرم راز من خدا. بنده نواز من خدا
ای خدا رو دستم غنچه نازم پرپر شد/طفل شير خوارم در خون غلتيده/ تو قبولش کن چون مارال(آهوی) فاطمه است/اين ناز دانه اسوه ونشانه شد برای من/ با دل پر خون خونش و به آسمان پاشيدم/ خون از گلويش جاری شد/ به عرش نگاه کرد/يعنی اينکه هيچ التماسی نيست به دشمن بی امان/خون خودش رو نوشيد/ يک نگاه به نهر علقمه کرد/ دست وپا زد و رباب رو در ماتم گذاشت/...
طفلم به فشار افتاد/گلويش زخمی شد/ اين شهيد زخمييم برای يار تحفه ای است/طفل شير خوار سينه ام رو گهواره اش کرد/گفتم: ای عزيزم بخواب دوباره چشمهايت را باز کن/چشمهايش را بست اصغرم که سينه اش داغدار بود/به جنت رفت اصغر دست بسته ام /الله الله الله..
حرمله به جنگ امد/ قلبش سنگی شد / اصغرم در مقابلش ديد و به دشمن خنديد/ به من دوباره نگاه کرد وبه روزگار خنديد/يعنی هيچ وقت عاشق در برابر ذلت وعار وننگ سر خم نمی کند/ طفلم پرچم آل هاشمی را بالا برد/ مثل اکبرم اصغرم هم مرا سر فراز کرد

سلام بی وفا!
می دونم ديگه چرا بهم سر نمی زنی و ازم خبری نمی گيری. میدونم!
خيلی بی وفايی. من هر کاری کردم به خاطر تو کردم .اما افسوس که تو نفهميدی!تو پا رو همه محبت هام گذاشتی.هميشه تو ذوقم زدی. هيچ وقت منو نفهميدی. باشه! منم ديگه باهات کاری ندارم .ديگه نه من نه تو. ايندفعه وقتی تو بيای ديگه من نيستم. اونی که تو فکر می کردی مرده. خيلی وقته مرده.
فکر می کنی اين حرفهايی که می زنی باور می کنم نه! ميدونم که همش دروغه از ته دل نميگی .امابرا من ديگه تموم شده است. اينو بدون هيچ وقت حرفاتو باور نمی کنم. اما ای کاش همون اولش بهم می گفتی که منو نمی خوای. تا من اينهمه اذيت نمی شدم
با اينکه هميشه گفتم همه چیز برا من تموم شده ودیگه دوست ندارم .اما ته دلم هنوز هستی. هنوز دوست دارم.
اما ای کاش دوستت نداشتم! ای کاش!
ای کاش می دونستی تو دلم جه غوغاییه اما دریغ که نمی دونی و نخواهی دونست. هیچوقت
دلم رو بردی اما بهم نگفتی برا چی می بری!
اما وقتی آوردی ديدم شکسته است که حتی نمي شه بندش زد.
چرا ! مگه من اينجوری بهت تحويلش داده بودم. چرا ازش مراقبت نکردي. چرا !
نگفتی این دل نازکه. ظریفه زود می شکنه!
نگفتی! مثل شیشه است ترک بر می داره !
نگفتی!مثل آینه است اگه بهش نرسم گرد وخاک میگیره. زنگ میزنه!
چرا ازش خوب مراقبت نکردی ؟
حاا که پسش آوردی اینطوری! !!
حالا هم با بی وفایی از کنارم میگذری. بگذر خیالی نیست!
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صید افتاده بخونم
تو چه سان میگذری غافل از اندوه درونم
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطره ای اشک درخشيد به چشمان سياهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزيد نگاهم
تو نديدی. نگهت هيچ نيفتاد براهی که گذشتم
چو در خانه ببستم دگر از پای نشستم
گوئيا زلزله آمد گوئيا خانه فرو ريخت سر من
بی تو من در همه شهر غريبم
بر نخيزد دگر از مرغک پر بسته نوايی
تو همه بود ونبودی
تو همه شعر وسرودی
چه گريزی ز بر من که ز کويت نگريزم
گر بميرم ز غم دل به تو هرگز نستيزم
من و يک لحظه جدايی؟
نتوانم نتوانم!
بی تو من زنده نمانم!
اما دلی که شکست ديگه جوش نمی خوره. اين يادت باشه عزيزم
دل شکستن هنر نمی باشد تا توانی دلی بدست آور
روزی که باهات آشنا شدم تو دلم نور اميدی بر پا شد که يه همدم و همزبون پيدا کردم.
اما دريغ! که تو آتيشم زدی و سوزاندييم و خاکسترم کردی. که حالا داری به بادش می دي.

السلام عليک يا قمر بنی هاشم
السلام عيک يا سقای کر بلا
اسلام عليک يا ابوالفضل العباس
سلام آقا جان دلم پر از درد بی درمانه خودت بهتر از هر کسی می دونی تو دلم چی ميگذره.می بينی آقا دوستها چه بی وفا شدن بی دليل آدمو ول می کنن ميرن .باشه آقا باشه اينم سرنوشت ماست .اما خودتون بهتر از هرکس می دونيد که تو دلم چی می گذره. به مادرت زهرا(س) قسمت ميدم .منو ديگه خلاصم کن ديگه طاقت اينهمه بی مهری رو ندارم . يا سقای کربلا مددی
خودمو بهت ميسپارم به خود خودت با دست بی دستيد دستمو بگير
يا ابالفضل مددی


صبا برو بمدينه به تربت جدم
بگو بکرببلا آی وبين غريق بلا را
به بو تراب بگو از تراب سر بردار
به نينوا بنگر ای پدر فغان و نوا را
ببن حسين غريب است و زينب تو غريب
بدشت ماريه بنگر بروز شام عزا را
صبا برو به نجف کن خبر تو شير خدا را
از اين قضيه خبردار کن رسول خدا را
بگو تو راحت وما بيکسان پناه نداريم
چرا که قوم ستمگر ربوده خرکه ما را
زتازيانه اعداد کبود گشته بدنها
زظالمان جفا جو نگر تو ظلم و جفا را
برو بقيع و به زهرا بگو بيا و برون کن
بدست خويش ز قلب حسين تو تير جفا را
فتاده عابد بيمار و نيست پرستار
بروی کرسی زرين نگر تو آل زنا را
زاشک ديده محزون خراب شد عالم
دراين مصيبت عظمی نموده چاک قبا را

به نام خدا
دلم پر است از درد بی درمان. دلم پر است از اين دلبستگی ها!
ای کاش می شد! همه طوری می شدند که انسان می توانست آنچه که در دل پنهان کرده را گفت و خود را خلاص کرد.
ای کاش می شد! همه را يکسان وآن طوری که هستند احساس کرد.
نمی دانم چرا انسان فقط به ظاهر توجه دارد.
ای کاش می شد! همه جا صداقت بود. همه جا محبت بود و مهربانی.اما مهربانی ومحبت ! انگار اين کلمات با انسان انس نگرفته اند. انگار ما معنای کامل و اصلی آنها را درک نکرده ايم.
ای کاش می شد کسی را يافت که با او سخن گفت .درد دل کرد آری کسی که محبت را می شناسد ومی داند.کسی که با لطف و مهربانی مانوس است.
آری کسی که درد دلت را به او گفت : اما تمسخری نشنيد.اما تحقيری نديد
آری آن کسی که جستجو می کنی دور نيست بلکه از خودت به خودت نزديکتر است.
می دانم که ای دلم. ای درد مند .می دانم.می دانم که تو او را می شناسی.ولی هيچ گاه او را آنچنان که هست نشناخته ای.آری راست می گويی او کسی است که از پدر ومادرم به من مهربانتر است.
او کسی است که هيچ کس حتی خودم به اعمالم .به گناهانم توجهی ندارم .
اما او کسی است که برايم. برای بيچارگيم. برای کناهانم.برای هر بار گناهی که می کنم اشک می ريزد .
آری او برايم گريه می کند. حالا ديدی می توانی کسی را مهر بانتر از او بيابی..

کاش می شد
کاش می شد که بيايم!
به برت من بنشينم
زير نور مهتاب وکنار آتيش
لب در يا وکنار ساحل
موجی از دور بيايد بزند بر صخره
و منم قاطی آن موج شوم
کاش می شد که بيايم!
کاش می شد که بيايم !
گل سرخی بدستم
گل ياسی به سر و نغمه پر واز به لب
کاش می شد که بيايم!
به برت من بنشينم
تو بگويی از غم دل
از دل تنگ!
از غم وغصه که ديدی
من بگويم از غم دل
از دل تنگ کبودم
ودو دست تو بگيرم
بر يکی گل سر خی بدهم که نشان عشق است
ديگری را گل ياسی بدهم که دل من باشد
هر دو را بسپارم به تو
تا که با خود ببری وبدانی
وبدانی که دل و عشق من هميشه با توست
ياس را روی دلت بگذاری تا بدانی که دل من با توست
وگل سرخ را جلوی چشمانت
تا بدانی که نشان عشق است
عشق من به تو

عيد غدير خم بر همگان مبارک باد
من کنت مولا فهذا علی مولا
ولادت با سعادت امام هادی (ع) رو خدمت همه دوستان تبريک ميگم.




دوستان بی معرفتی نکنيد سر بزنيد ديگه .بابا من اول کارمه دوست دارم مشوقم باشيد
زود زود سر بزنين ونظر بدين تا من هم دلخوش بشم.
ممنون

بسم الله الرحمن الرحيم
بيا
بيا تا آسمان به شوق ديدار تو باران اشک بريزد. بيا تا خورشيد ابرهای نکبت را کنار زده مات و مهبوت به تماشای تو بنشيند.
بيا تا ماه شب چهارده هراسان و پريشان ترا بنگرد! بيا تا ستارگان از حيرت انگشت به دهان غرق تماشای تو شوند.بيا تا ستارگان بی نور به شوق ديدار تو درخشان شوند.بيا تا آسمان وزمين در هم ريخته وقيامت به پا کنند.
بيا تاچشمان اشکبار از خانه رانده شده به شوق ديدار تو اشک شوق جاری کنند.
بيا تا يتيمان روزگار با ديدن چهره پر از محبتت. يتيميشان را از ياد ببرند.
بيا تا زمين ما در اين جهان از کسانی سخن بگويد که قلبش را در هم دريدندواز هيچ جنايتی فروگذار نکردند.بيا تا شاهد اين ماجرا درد چند صد ساله خود را باز گويد.
بيا تا فقيران ديگر فقير نباشند.
بيا وعدل به پا کن به حکم خدا
که عدل خدا همين است وبس به خدا
عاشقانت هر روز به اميد ديدارتان سر به کوه وبيابان می نهند اما ما چه!!!
بيا ودست ما را بگير.دست اين طفلان نوپا را که می خواهند راه رفتن را بيا موزند.
بيايد وبياموزيد که چگونه خدا را عبادت کنيم.چگونه شکر کنيم. چگونه زندگی کنيم !
که سر نخ زندگی را گم کرده ايم!!!
با تو می گويم
با تو می گويم از صداقت
از وفا و صفا و رفاقت
ای همه باور وهستی من
ای رفيقم بيا مهربون باش
با دل تنگ من هم زبون باش
دل به دريا زدم با تو گشتم
سر به صحرا زدم با تو گفتم
از کوير دلم
از دل تنگ
اين دل تنگ من سخت تنگ است
با دل تنگ من هم صدا باش
زندگی چرخ گردون عشق است
عاشق هم سخت در فکر معشوق
زندگی را بگردان طبيعت
با خدا همنوا شو طبيعت
زندگی همچو رودی است
می رود در پی مادر خود
در پی ياور و هستی خود
می رود تا بپيوندد به دريا
هستی اش را کند غرق در اوج دريا
در وفا پاکی ودر زلالی
همچو در يا توهم مهربون باش
به نام خدا
منم آن گل سرخ پر پر شده
من آن گل ياس زخمی شده
منم دل شکسته دل بی نوا
منم از زمان ومکان گم شده
منم آن صدای سکوت خزان
منم آن ندايی که کس نا شنيد!
منم آن بهار خزان بر گرفته
منم ابر باران گرفته
منم. زندگی شکسته شده
به زير دل وجان نامردمان
منم آن سکوتی که فرياد زد
که کس ناشنيد واز کنارش گذشت!
منم بغض بشکسته روزگار
منم نا اميد از هزاران اميد
منم دل شکسته بيا بشکنم
منم آن سکوت صدايم بکن
منم راز دلها سپردم به باد
بردتا به آغاز فصل خزان
منم می روم روزی از روزگار
دگر نيست ياسی که گويند کو
بهارم خزان شد اميدم نااميد
وفا را سپردند دست نامردمان
نپرس ای عزيز اينقد از روزگار
وفا را چه شد ؟
وفا رفته از ياد دلها عزيز
وفا را خزان بر گرفته عزيز
وفا رفت صداقت به دنبال او
وفا رفت وياران به دنبان او
وفا را نگرد ای عزيز چون که نيست
وفا کيمياست در کيميا!

بسم رب الزهرا
سلام دوستان عزيزم.من ياسم.اميدوارم به وبلاگم زود زود سر بزنيد ونظر بدين.آخه می خوام بيشتر متن وشعر های خودم رو بنويسم .
می خوام اولين مطلبم رو با بيتی که برا امام زمان سرودم آغاز بکنم. دعام کنيد
ای کاش او بيايد باصد بغل گل ياس
در سينه ها برويد گلهای ياس احساس
نظرات ()











