ميلاد حضرت فاطمه زهرا و روز مادر مبارک ياد
For all that you do.
I'll kiss you and hug you
'Cause you love me, too.
To teach you to play,
So smile 'cause I love you
On this Mother's Day.

خدا و گنجشک
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت " . می اید ، من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست .
فرشتگان چشم به لبهایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگینی سینه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكی داشتم ، ارامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام . تو همان را هم از من گرفتی . این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد . فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
خدا گفت " ماری در راه لانه ات بود . خواب بودی . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمین مار پر گشودی . گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی.
اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.
شهادت ام ابيها فاطمه زهرا بر شيعيانش تسليت باد
بیاین بریم به نیت زیارت زیارت مدینه
داستان شقايق، گلي عاشق
شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم ز آنچه زیر لب می گفت نمی دانم چه بیماری بسی کوه و بیابان را به دنبال گلش بوده که افتاد چشم او ناگه خودش هم تشنه بود اما!!
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته، به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
شنیدم سخت شیدا بود
به جان دلبرش افتاده بود-اما-
طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت
بسی صحرای سوزان را
و یک دم هم نیاسوده،
به روی من
بدون لحظه ای تردید، شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
و از این گل که جایی نیست
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست اوبودم
و حالامن تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه -
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
"بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل"
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد
خدايا !
با تو هستم ...
شايد اين يك درد دل باشد ! شايد هم يك شكوه !
اما ، هرچه هست ، شايد بتواند دلتنگيم را ،
حس پنهانم را ، و ياد تو را آواز كند ...
شايد مي خواهم از تو بگويم !
از تو كه صدايت را و ديدنت را خاطره مي كنم
و مي سرايم ...و به باران مي گويم ...
اما تو ! مرا در خلوت باران تنها نمي گذاري ...
و يادت مي رود كه خودت و عشق مرا در چشمانم ببيني ...
يادت مي رود كه روزها ديگر برايم ،سالهايي است كه مي آيند اما نمي روند ...
بدون تو طلوع خورشيد را درخشش ستارگان بي فروغ مي پندارم !
و غروب را ، با تو ، زيباترين طلوع مي دانم ...
شايد مي خواهم از خودم بگويم ! از پشيماني ام
از سالهايي كه رفته و من بدون تو اين سالها را گذرانده ام ...
از خودم كه نمي توانم راهي از قلبم به زبانم پيدا كنم ،
تا تو بداني در دلم چه مي گذرد ...از خودم كه فقط مي توانم از يادت بسرايم ...
اما نمي توانم خودت را بسرايم ...
از خستگي ام كه هر چه تلاش مي كنم ،
اما زمانه مرا در ياد ندارد ... مرا نمي شناسد ...
روزها ديوانه و شبها دلتنگم ... اما يادم نرود ، هر چند سخت اين زندگي بگذرد ،
هر چند اين زمانه مرا نشناسد ، هر چه اين آدمها مرا گم كنند ،
تو مرا مي شناسي ... تو مرا گم نمي كني ...
باور نمي كنم روزي مرا از ياد ببري ...مرا فراموش كني ...
يادت برود كه من تو را زير باران حس كردم ...
زير باران در دلم حك كردم ...
و فقط تو ... تو مرا يافتي ...
و فقط تو مرا به زيبايي خودت با ياد زمانه دادي ...
يادت نرود كه نميروي از يادم
خاطرات 14 سرباز انگليسي
سوم فروردين
ما امروز به خاک ايران تجاوز کرديم همه اش هم تقصير فيليکس بود چون هرچه من به او گفتم که ما وارد آبهاي نيلگون خليج فارس شديم اون گفت نه نشديم جي پي اس نشون ميده که نشديم. راست هم مي گفت ولي باز هم تقصير اون بود چون من صد دفعه گفتم از اين جي پي اس هاي ارزان ژاپني نخريم بريم جي پي اس صاايران بخريم که الان صنعت الکترونيک دنيا رو قبضه کرده و يک اينچ هم خطا نداره ولي به گوشش نرفت که نرفت.
چهارم فروردين
اين ايراني ها واقعا مهمان نوازند. ديروز وقتي ما خواستيم از قايق تندرو پياده شيم هرچي من خواستم کرايه ي قايق را بدم آن آقا ريشوئه که پشت تيربار بود گفت نه، حساب شده. وقتي هم که ما پياده شديم فرش قرمز انداخته بودند و دو تا دختر سياه سوخته آمدند دسته گل به ما دادند و گروه سرود هم آهنگ ورزشکاران پيروز بادا رخشان چون گل هر روز بادا را اجرا کردند و خلاصه کلي تحويلمون گرفتند.
پنجم فروردين
اينجا عيد است انگار. ايراني ها هم بابانوئل دارند منتها يک مقدار ريش اش را بد اصلاح کرده و کلا جوادتر از بابانوئل است. ايراني ها در عيد نوروز به ديدن هم مي روند و هي تخمه مي خورند و هي همديگر را مي بوسند البته مردها مردها را و زنها زنها را.اينجا به ما يک آپارتمان داده اند که چهارده نفره تويش زندگي کنيم، يک آپارتمان را هم تکي داده اند به في. هرچه هم که ما مي گوييم خب اين چه کاريه که ما توي اين آپارتمان پاي يکي مان توي دهن آن يکي باشد و مثل ساردين بخوابيم و في تنهايي توي آن آپارتمان باشد به خرجشان نمي رود و مي گويند اختلاط زن و مرد نبايد باشد. فيليکس به آنها گفت بابا ما توي ناوچه که بوديم همه يک جا مي خوابيديم هيچ مساله اي هم نبود. ولي اينها با وجود اينکه خيلي مهربان هستند به خرجشان نمي رود.جان گفت:ولي اين کار شما مصداق انفراديست.ولي آقا ريشوئه گفت:تقصير ما نيست اگر شما دو تا زن در پرسنل تان داشتيد الان آن خواهر در انفرادي نمي افتاد.يک روسري هم سر في کرده اند که شده عينهو کلفت هاي داستان هاي ديکنز.
ششم فروردين
امروز تورليدرمان آمد و ما را برد ديدن کاخ هاي شاه. توي راه گفت که شاه و درباريان چقدر پول ملت را حيف و ميل مي کرده اند و کاخ هايشان را پر از اجناس آنتيک کرده بوده اند. ما که هرچه اتاق هاي کاخ را ديديم خالي بود. يک جا فقط يک ميزناهارخوري بود که مي گفتند خيلي گران است و شاه پشت آن بيت المال را ميل مي کرده. يک جا هم يک ميز تحرير بود که من از تور ليدر پرسيدم اين چرا باقي مانده؟ که تور ليدر تکانش داد و ديديم لق مي زند و قابل استفاده نبوده.در کل اصلا از آن زرق و برق کاخ هاي مشرق زمين خبري نبود و من فهميدم رسانه هاي ما چقدر به ما دروغ مي گفته اند. بعد ما را بردند موزه جواهرات سلطنتي که خيلي زيبا بود و ما پرسيديم اگر شاه اينقدر بد بوده براي چي اينها را بار نکرده ببرد؟ گفتند چون ملعون فکر مي کرد بر مي گردد مثل بيست و هشت مرداد.آقاهه اين را با يک اخمي گفت که ما مجاب شديم.
هفتم فروردين
امروز تور ليدرمان ما را صبح زود بيدار کرد و گفت مي خواهيم برويم شمال و نمک آبرود. ما که خوابمان مي آمد گفتيم مگر مريضيم اين وقت صبح سپيده نزده برويم، ما را در دوره ي آموزشي هم اين ساعت بيدار نمي کردند. گفت اگر نرويم جاده بسته مي شود. گفتيم يعني چي بسته مي شود؟ گفت چيز مهمي نيست ولي يک سنگي، بهمني، صخره اي، کوهي مي افتد روي سرمان.مساله اي نيست. هرسال همين است. گفتيم نمي شود با هواپيما برويم؟ گفت آنکه خطرش بيشتر است، هر شش ماه يک هواپيما يا مي افتد يا به کوه مي خورد يا آتش مي گيرد يا مي افتد داخل رودخانه اگر هيچکدام از اينها هم نشود شما امپرياليستها با موشک مي زنيدش. گفتيم با قطار؟ گفت آنکه هر دو سال يک بار يا منفجر مي شود يا از خط خارج مي شود يا اگر هيچي هيچي نشود آنقدر سريع است که سيزده به در مي رسيم مرزن آباد. گفتيم حالا چرا اصرار داريد ما از تهران برويم. گفت چون ما فکر مي کرديم تهران عيد خلوت مي شود ولي نشد و همانجور شلوغ و آلوده ماند و در اين تهران ماندن مصداق بارز شکنجه است و شما که نمي خواهيد فردا ما را براي اين مورد هم ببرند شوراي امنيت. ديديم طفلک راست مي گويد. اين شد که راه افتاديم.
هشتم فروردين
واقعا اين ايراني ها جماعت از جان گذشته اي هستند و بدا به حال کشوري که بخواهد با آنها سرشاخ شود.ديروز قبل از اينکه وارد جاده شويم پليس راه را بسته بود و مي گفت کوه ريزش کرده و جاده بسته است. اما ايراني ها با اصرار از پليس مي خواستند که به آنها اجازه ي عبور بدهند. حتا چند ماشين رفتند توي خاکي و دررفتند. ما برگشتيم. لوييز گفت اينها که براي متل قو حاضرند اينجور به استقبال مرگ بروند براي چيزهاي مهمتر چه مي کنند؟ به هرحال هرچه بود به خير گذشت. وقتي به آپارتمان برگشتيم برايمان تلويزيون آوردند و مجبور شديم چند سريال بامزه را ببينيم که واقعا مصداق بارز شکنجه بود و لوييز که حسابي عصباني شده بود به تورليدرمان گفت حتما اين مساله را به صليب سرخ اطلاع خواهد داد که تورليدرمان ترسيد و رفت دي وي دي فيلم سيصد را آورد که نشستيم و ديديم و دهانمان باز ماند که فيلمي که هنوز توي دنيا روي پرده است چطور دي وي دي اش اينجا پيدا مي شود که تورليدرمان گفت تازه آن را از کنار خيابان خريده نيم پوند که ما واقعا سورپريز شديم و تري گفت دنيا چطور مي خواهد اينها را تحريم کند؟
نهم فروردين
با اينکه ايراني ها خيلي مهمان نوازند ولي امروز در کل روز کسل کننده اي بود و اينجا هم عين لندن هوا باراني بود و انگار نه انگار ما آمده ايم تعطيلات آفتاب بگيريم. که تورليدرمان توضيح داد براي اينکه ما احساس غربت نکنيم متخصصان جوان ايراني با باروري مصنوعي ابرها خواسته اند محيطي شبيه لندن را برايمان ايجاد کنند.بعد جو از تورليدرمان خواست که يک تيغ ويلکينسون در اختيارش بگذارد که تورليدرمان گفت فقط ژيلت داريم و متاسفانه در تقسيم بندي بازار ايران فقط چاي و مايع ظرفشويي به انگليس رسيده و تيغ در انحصار آلمانهاست و اتومبيل در اختيار فرانسوي ها و کلا هر چيز بنجل ديگر در اختيار چيني ها. آخر سر هم يک تيغ سوسمار نشان به جو داد که ما فهميديم بيخود نيست اجناس ايران بازار دنيا را قبضه کرده است. دکتر به جو گفته که اصلا رد بخيه ها روي صورتش نمي ماند. خدا کند!
دهم فروردين
امروز ما را براي تماشاي يک مسابقه ي فوتبال به بزرگترين استاديوم ايران بردند که يک داربي حساس از سري مسابقات ليگ برتر ايران بود. واقعا بازي زيبايي بود و آدم را ياد بازيهاي زمين خاکي هاي چهارصد دستگاه لندن مي انداخت. اما تماشاچيان بازي از ايراني هاي فيلم سيصد وحشي تر به نظر مي رسيدند و به نظر من صدهزارتا از اينها يک شبه اروپا را مي توانند بگيرند.
يازدهم فروردين
اين ايراني ها واقعا مهمان نوازند. آنقدر مهمان نوازند که اشک آدم را درمي آورند. امروز فيليکس به مهماندارمان گفت آخر اين چه مهمان نوازي ايست که شما داريد؟ ما چقدر شنيتسل مرغ بخوريم؟ حالمان به هم خورد حتما بايد بروم شوراي امنيت. برايمان خاويار بياوريد. مهماندارمان با لحني که دل سنگ را آب مي کرد گفت در ايران خاويار پيدا نمي شود ما همه اش را مي فرستيم براي ساير مردم دنيا. فيليکس گفت: پس پسته بياوريد. مهماندارمان گفت پسته خيلي گران شده چون ما همه اش را صادر مي کنيم به کشورهاي شما. الان مردم ما فقط تخمه ژاپني مي خورند. بعد در حالي که اشک مي ريخت گفت اصلا اين فرشي که شما رويش نشسته ايد و شطرنج بازي مي کنيد ماشيني است چون ما ايراني ها راضي نمي شويم خودمان روي فرش دستباف بنشينيم وقتي دنيا روي زيلو مي نشيند براي همين دست بافهايش را مي دهيم به مردم دنيا و خودمان از بلژيک و چين و هند و ترکيه و مراکش فرش ماشيني وارد مي کنيم. به اينجا که رسيد تقريبا تمام بچه ها از خود بيخود شده بودند و جان رفت وسط ياران چه غريبانه را خواند و يک نيم ساعتي همه سينه زديم و صفايي کرديم.
دوازدهم فروردين
امروز يک روز ملي براي ايرانيان مهمان نواز است. امروز ما را بردند ميدان انقلاب که چهار ساعت جشن ملي در آنجا برگزار مي شد و واقعا خوش گذشت و ما فهميديم ايراني ها خيلي خوشحالند و همه اش جشن و عيد و تعطيلي و از اين چيزهاست و ديگر وقتي براي جنگ يا انجام عمليات تروريستي ندارند و رسانه هاي ما همه اش دروغ مي گفته اند.کارمن وسط جشن يکهو اختيارش را از دست داد و با مشت گره کرده فرياد زد: مرگ بر انگليس! و فيليکس هم گفت کاش ما آنروز با آن وانت سنگ مي رفتيم دم سفارت انگليس و يک درسي به اين اينگيليسيا مي داديم.
سيزدهم فروردين
امروز روز طبيعت است و ايراني ها به کوه و در و دشت رفته و از درخت مي روند بالا. ما را بردند تپه هاي عباس آباد که چون تورليدرمان يک وجب جا هم براي نشستن ما پيدا نکرد مجبور شديم برگرديم.
امروز يک خبر بد هم به ما داده شد.اينکه تا دو روز ديگر بايد به انگليس برگرديم. تري گفت اعتصاب غذا خواهد کرد و نمي خواهد از ايران برود. جان هم پا به زمين مي کوبيد و مي گفت:نمي خوام، نمي خوام.ولي عصر ما را براي پرو لباس بردند هاکوپيان و براي همه ي مان کت و شلوار هاي قشنگي خريدند که رنگ آبهاي نيلگون خليج فارس بود. بعد اين آقاي مسابقه ي محله آمد و به اشلي گفت ده بار بگو خليج هميشگي فارس مال ماس و اشلي هم گفت و برنده شد و ما دست زديم. بعد هم فيليکس از آن آقا ريشوئه پرسيد چرا تا امروز ما را نگه داشتيد؟ آن آقا گفت خب چون رفتن شما يک سري کار اداري داشت و تا سيزدهم هم که همه جا تعطيله. فيليکس گفت: پس چرا چهاردهم ما را نمي فرستيد؟ که آن آقا گفت:اي بابا! بعد از سيزده روز تعطيلي چهاردهم کي حال کار کردن داره. ولي شب که برگشتيم با اينکه علف هم گره زده بوديم حال همه بد بود که يک دفعه جان بلند شد و شروع کرد به خواندن چنگ دل آهنگ دلکش مي زند...ناله ي عشق است و آتش مي زند که کلي گريه کرديم تا صبح شد.
14/1/86 – تهران- ايران – خاورميانه
درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند .
پوریم چیه؟ و يهوديها چرا جشن می گيرن؟؟
ختم صلوات
سلام دوستان عزیز
برای سلامتی و ظهور آقا امام زمان (عج) از روز عاشورای حسینی تا اربعین حسینی روزی۵۹ صلوات ختم می کنیم
دوستان عزیزی که مایلند در این ختم شرکت کنند لطفا اطلاع دهید.تا اسمتان را قید کنم.
ممنون از همه دوستان عزیز
آقا شهرام عزیز ۵۹ عدد به خاطر اینکه با تو جه به حروف ابجد اگه بخواهیم نام مبارک امام زمان (عج) (مهدی) رو حساب کنیم ۵۹ عدد میشه به این خاطر ۵۹ عدد رو ختم گرفتیم
اسامی دوستان عزیزی که در ختم صلوات شرکت کردند
اـ منتظران ظهور
۲ـ یک ـ۱ـ عزیز
۳ـ امید منتظر
۴ـ آقا رضای عزیز
۵ـ آقا شهرام
علائم مومنان در كلام حضرت علي عليه السلام (۲)
مومن به دليل احساس فرادستي كه نسبت به هواهاي نفساني دارد هرگز تسليم آن نميشود.
«زاجِرٌ عَن كُلِّ فَانٍ حَاضٍ عَلَي كُلِّ حَسَنٍ»؛ از هر آنچه فاني است باز ميدارد و در تحقق امور نيكو حريص است.
مراد از «فاني» امور دنيوي است كه به حال نفوس مضر است. «زاجر» هم اعم از زجر و بازدارندگي خود و ديگران است. از امر به معروف و نهي از منكر، «كُل فانٍ» تنها محرمات را در برنميگيرد، چه بسا امور مكروه و مباحي كه ممكن است به جنبههاي اخروي ضربه بزند، لااقل موجب تنزل مراتب شود. و مومن خود و ديگران را از آنها باز ميدارد.
«لاحَقُودٌ ولاحَسُودٌ وَ لا وَثّابٌ وَ لا سَبّابٌ وَ لا عَيّابٌ وَ لا مُغتَابٌ»؛ كينه ورز و حسود نيست، به مردم نمي پرد و دشنام نميدهد، عيبجو و غيبت كننده نيست .
«حقد» آن دشمني است كه در درون جاي ميگيرد. ميان «حقد» و «عداوت» اختلاف است. معمولا «حقد» را به كينه ترجمه كردهاند.
حسد صفت كسي است كه آرزوي زوال نعمتي را از غير دارد. به خلاف «غبطه» كه خوب است و آن آرزوي داشتن كمالي است كه در ديگري هم هست و در فارسي به «رشك» تعبير ميشود.
«وثاب» به معني پريدن و جستن است. يعني مومن به ديگران پرخاش نميكند.
«عياب»، عيبجو را گويند و «مغتاب»، غيبت كننده، معني روايت اين است كه مومن اهل كينه، حسد، پرخاشگري، فحاشي، عيبجويي و غيبت نيست .
طمع حالتي است كه براي نفس در برابر دنيا پديد ميآيد دل آنچه را ديگران از نعم مادي دارند، طلب ميكند، اگر چه بدان احتياج نداشته باشد.
«قَالَ اِذَا اَر دا َادَاللهُ عَزَّوَجَلّ هَلاكَ عَبْدٍ نَزَعَ مِنْهُ الحَيَاءَ» ؛ آنگاه كه خداوند اراده هلاك بندهاي را داشته باشد، ابتحيايش را اخذ ميكند. «فَاِذَا نَزَعَ مِنهُ الحَيَاءَ لَم تَلقِهِ اِلَّا خَائِناً مَخُونا» ؛ آنگاه كه حيا از او رخت بربست، تبديل به آدم خائني ميشود. «وَ اِن كانَ خَائنِا ًمَخُونا نَزَعَ مِنهُ الاَمانَةَ» ؛ وقتي خائن شد، امانت از او سلب ميشود ميان طمع و ايمان، ضديت است. دنيا و آخرت با يكديگر جمع شدني نيستند. وقتي در دلي طمع وارد شد، ايمان از آن خارج ميشود. و چه خطري بالاتر از بيايماني است لذا در نقطه مقابل طمع، ورع قرار دارد. از امام حسين عليه السلام پرسيدند كه چه چيز ايمان را در بنده پا برجا ميكند حضرت پاسخ فرمودند: «ورع». «فَاِذَا نُزِعَتْ مِنهُ الاَمَانَةُ لم تَلقِهِ اِلا فَظّاً غَليظاً»؛ وقتي امانت از او گرفته شد، آنگاه او را آدم درشت و خشني خواهي ديد. «فَاِذَا كانَ فَظاً غَليظاً نُزعَت مِنهُ رِقةُ الايمان»؛ وقتي خشن و غليظ شد، ايمان از او برداشته ميشود. «فَاذَا نُزِعَت مِنهُ رِقة الاِيمان لَم تَلقِهِ اِلا شَيطاناَ مَلعُوناً»(6)؛ پس هنگامي كه ايمان از او گرفته شد، به شيطان ملعوني بدل خواهد شد. «جَميلُ المُنازِعَة» ؛ منازعهاش زيباست . «وَ لا يَتَجَبَّر» ؛ مومن، متكبر نيست . «تَجبُّر» را به تكبر معنا كردهاند. نه خود را بزرگ ميبيند و نه خود را بزرگ مينماياند. «خَالِصُ الوَدّ» ؛ دوستياش خالصانه است . در معناي اين كلام سه تصوير محتمل است: 1ـ مومن در روابط اجتماعي اهل خدعه و نيرنگ و نفاق نيست. دوستياش بيقيد و شرط است . 2ـ مومن دوست ميپذيرد و رفاقت ميكند اما محور اين رفاقتها خداوند است دشمنياش هم براي خداست. يعني حبش خالصاً لله و بغضش نيز مخلصا لله است. 3ـ مظروف دل مومن فقط محبت خداست. محبتش به خدا خالص است و در كنارش هيچ محبت ديگري نيست. «وَثيقُ العَهدِ، وَفِيُّ العَقد» ؛ عهدهايش وثيق و محكم و به پيمانهايش وفادار است . محكم به دو معنا است: 1ـ محكم در برابر متزلزل، 2ـ محكم در برابر چيزي كه كنده شود و از بين برود. عهدهاي مومن نه تنها كنده نميشود بلكه متزلزل هم نميگردد، چه عهدهاي با خالق و چه پيمانهاي با مخلوق. «شَفيقُ الوُصول» ؛ مهربان پيوند زننده است. در عظمت صفت حلم روايات زيادي وارد شده است، از جمله پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمودهاند: «اِبْتَغِ الرَّفْعَةَ بِاللهِ تعالي» ؛ طلب كنيد رفعت و بلندي را در نزد خداي تعالي . «قالوا وَ مَا هِيَ يَا رَسولَ اللهِ» ؛ عرض كردند اين رفعت چيست يا رسول الله؟ «قال تَصِل مَن قَطَعَكَ وَ تَعطِي مَن حَرَمَّكَ وَ تَحلُم مَن جَهلَكَ» (7) ؛ فرمودند درباره كسي كه با تو قطع كرده است پيوند بزن و به كسي كه تو را محروم كرده عطا كن و درباره كسي كه عمل جاهلانهاي در حق تو مرتكب شده، حلم بورز. در روايتي ديگر پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله فرمودهاند: اگر سه خصلت در كسي نباشد قابل اعتنا نيست. از جمله، تقوايي كه او را از گناهان باز دارد و حلمي كه به سبب آن از سفاهت سفيه بگذرد تا با او بتواند زندگي كند. مومن شهرت طلب نيست. البته معناي اين سخن اين نيست كه اصل شهرت مذمت شده باشد. «قَليلُ الفُصول» ؛ اضافات گفتاري و عملي او كم است . به عبارت ديگر مختصر و مفيد ميگويد و انجام ميدهد. «راضٍ عَنِ اللهِ عَزَّ وَجَلَّ» ؛ مومن از خدايش خشنود است . و هيچ گاه از خدايش شكوه نميكند. «مُخالِفٌ لِهَواهُ»؛ با هواي نفسش مخالفت ميكند. «لا يَغلظُ عَلي مَن دُونَهُ»؛ مومن به زير دستش خشونت ندارد. «وَ لا يَخوضُ فِي مَا لا يَعنِيهِ» ؛ در كاري كه به او مربوط نيست فرو نميرود. خوض به معناي فرو رفتن است. « ناصرٌ لِلدّين»؛ ياري كننده دين است . «مُحامٌ عَنِ المُومنين»؛ حامي مومنين است . در اين كلام، علي عليه السلام يك مطلب را مفروض دانستهاند و آن اين كه مومن به برادر دينياش ضرر نميزند. اما اگر ضرري متوجه برادر ايماني شد، طبق اين حديث مومن به حمايت از او اقدام ميكند و در صدد رفع مشكل او برميآيد. چرا که بيتفاوتي با ايمان ناسازگار نيست . «كَهفٌ لِلمُسلِمين» ؛ پناهگاه مسلمان است . « لاينكي الطمعُ قلبَهُ» (8) ؛ طمع، قلب او را نميخراشد. «ينكي» در لغت به معني خراش زدن است. از اين جمله ظاهرا درمييابيم كه طمع نميتواند دل مومن را بخراشد، يعني توان نفوذ در آن را ندارد. خراشيدن طمع، چه آسيبي به قلب ميرساند؟ طمع حالتي است كه براي نفس در برابر دنيا پديد ميآيد دل آنچه را ديگران از نعم مادي دارند، طلب ميكند، اگر چه بدان احتياج نداشته باشد. طمع از رذائلي است كه از شعبات حب دنياست و روايات بسياري در نكوهش آن وارد شده است . پيامبر صلي الله عليه و آله فرمودند: «ايَّاكَ وَ الطَمَع فِي الناسِ فَاِنَّهُ فَقْرٌ حَاضِرٌ» (9) ؛ بپرهيز از طمع كه تهيدستي حاضر است . ميان طمع و ايمان، ضديت است. دنيا و آخرت با يكديگر جمع شدني نيستند. وقتي در دلي طمع وارد شد، ايمان از آن خارج ميشود. و چه خطري بالاتر از بيايماني است لذا در نقطه مقابل طمع، ورع قرار دارد. از امام حسين عليه السلام پرسيدند كه چه چيز ايمان را در بنده پا برجا ميكند حضرت پاسخ فرمودند: «ورع». و سپس فرمودند: «وَ الذي يُخرِجُ مِنهُ، الطَمَعُ»؛ آنچه موجب خروج ايمان از دل ميشود، طمع است. طمع، انسان را در معرض زوال ايمان قرار ميدهد. از اين رو در روايات از «بينيازي از مردم» و «استغنا از خلق» به عنوان فضيلتي بزرگ ياد شده است .
